گنــٰآهـ‌مُــقَــدس🍂
#پارت‌‌دویست‌وشش

آه مردانه‌اش را در حصار سینه خفه کرد و با همان جدیت جوابش را داد:

_ شب بخیر.

طولی نکشید که آرامش، میان تار و پودشان رخنه کرد و به خواب رفتند.

--------------------------------------


با صدای فریادِ نورا از داخلِ حمام، هراسان از خواب پرید و سراسیمه خودش را تا پشتِ در حمام رساند:

- نورا؟ خوبی؟

تقه ای به در کوبید، صدایی که از نورا در نیامد دوباره پرسید:

- نورا با تو ام! میشنوی صدامو؟ خوبی؟

آن سویِ در نورا عریان روی زمین افتاده بود و برای بلند شدن تلاش می‌کرد.

دردی خفیف در لگنش می‌پیچید... دردی نگران کننده...

به سختی با درد لب زد:

- خو... خوبم!

معراج اما نگرانِ صدای لرزانش بود.

- باز کن درو نورا ، باز کنم ببینم چیکار کردی با خودت!