X
تبلیغات
دنیای کتاب الکترونیکی،جاوا ،آندرویدوpdf دنیای کتاب الکترونیکی،جاوا ،آندرویدوpdf - رمانهای هما پور اصفهانی

parsism

صفحه نخست    آرشیو مطالب    همه مطالب وبلاگ    ارتباط با مدیر وبلاگ    خروحی وبلاگ
دانلود رمان تقاص(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده :هما پور اصفهانی

بخشی از رمان تقاص

با چشمايي که خمارتر شده بود و صدايي گرفته سرشو جلو اورد، تو چند سانتي متري صورتم توقف کرد و گفت:

تو کيستي که من اينگونه بي تو بي تابم

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

تو چيستي که من از موج هر تبسم تو

بسان قايق، سرگشته، روي گردابم

تو در کدام سحر بر کدام اسب سفيد؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه؟ تو در کدام صدف؟ تو در کدام چمن؟ همره کدام نسيم؟

تو از کدام سبو؟ من از کجا سر راه تو آمدم نا گاه؟

چه کرد با دل من آن نگاه شيرين آه؟ مدام پيش نگاهي مدام پيش نگاه

کدام نشأه دويده است از تو در سر من؟

که ذره هاي وجودم تو را که مي بينند به رقص مي آيند سرود مي خوانند

چه آرزوي محاليست زيستن با تو مرا همين بگذارند يک سخن با تو

به من بگو که مرا از دهان شير بگير به من بگو برو در دهان شير بمير

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ستاره ها را از آسمان بيار به زير

تو را به هر چه تو گويي به دوستي سوگند هر آنچه خواهي از من بخواه صبر نخواه

که صبر راه درازيست به مرگ پيوسته است تو آرزوي بلندي و دست من کوتاه

تو دور دست اميدي و پاي من خسته است همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

اينقدر با احساس خوند که نزديک بود بزنم زير گريه و خودمو توي بغلش رها کنم. خودش هم فکر کنم دقيقا يه

همچين حسي داشت چون دستاش يه بار اومدن جلو و بعد سريع برشون گردوند سر جاي اولشون. سعي 

کردم به خودم مسلط شوم. اگه من خودمو مي باختم ديگه هم چي تموم مي شد


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه, رمانهای هما پور اصفهانی

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان افسونگر(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:هما پور اصفهانی

بخشی از رمان افسونگر

پنبه رو برداشتم آغشته به شير پاکن کردم و گفتم:

- منو نخوري با چشمات!

خنديد و گفت:

- چرا با چشمام؟

- دني! بي تربيت ...

- زود باش بيا ديگه ...

- نمي بيني کار دارم؟ خوب تو بخواب ...

- بدون تو؟ اون خواب حرومم باشه ...

- بچه شديا!

- براي اينکه با تو باشم بايد بچه بشم ...

پنبه رو کشيدم روي صورتم و بهش لبخند زدم. آرايشم رو که پاک کردم رفتم سمت تخت

خواب. جلوي تخت که رسيدم دنيل خم شد پايين لباس خواب ساتن صورتي رنگم رو گرفت

توي مشتش و برد نزديک لبش ... غر زدم:

- نکن! مگه بت پرست شدي؟

منو کشيد توي بغلش و گفت:

- نه ... من فقط افسون پرستم ...

دستمو فرو کردم توي موهاش و گفتم:

- دني، به نظرت مامانت منو شناخت؟

- نه ، ولي شک کرده!

- بهش مي گي؟

- نه ...

- اگه خودش بفهمه چي؟

- نمي فهمه ... بفهمه هم خوب فهميده ديگه! چي مي شه؟ مطمئنم اونم نسبت به مادر تو

عذاب وجدان داره.

- عذاب وجدانش ديگه به چه دردي مي خوره ؟

انگشتشو گذاشت روي لبم و گفت:

- هي! بهتره حرفاي خوب بزنيم.


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه, رمانهای هما پور اصفهانی

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان قرار نبود (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده :هما پور اصفهانی

قسمتی از این رمان زیبا:

. با نگاه دنبال آرتان گشتم سر ميز يه خونواده چهار نفري نشسته بود. يه خانوم و آقا بودن با دوتا

دختر ... يکي از دخترها سن زيادي نداشت ولي اون يکي تقريبا بيست و سه چهار ساله مي زد در حد

مرگ هم خوشگل و لوند بود ... دختره خيلي پکر بود و آرتان داشت باهاش آروم آروم حرف مي زد. حتي

دست دختره توي دستاي آرتان بود ... خون به صورتم دويد ... پسره ... خدايا منو بکش از دست اين

راحت بشم ... چرا برام مهم بود؟! خدايا منو نسبت به آرتان مثل سنگ کن بذار همه کاراش برام بي

اهميت باشه ... چرا الان بايد از ديدنش کنار يه نفر ديگه احساس ضعف کنم؟ چرا بايد ناراحت بشم؟

خدايا چرا دارم حسودي مي کنم؟ از زور عصبانيت نفس نفس مي زدم. آرتان يه لحظه نگاهش توي نگام

گره خورد و نمي دونم چي توي نگام ديد که پوزخندي زد و اون يکي دست دختره رو هم گرفت. سريع از

جام بلند شدم و رفتم سمت ميز نيما ... من نبايد کم مي آوردم. نيما با ديدن من جا خورد و گفت:

- اينجا اومدي واسه چي ترسا؟!

نشستم کنارش و با مهربوني گفتم:

- اومدم حال تو رو بپرسم نيمايي ...

- برو ترسا ... برو يه وقت آرتان خوشش نمي ياد اذيتت مي کنه ها

- نگران نباش اون خودشم تو عشق و حالش غرقه ...

سرشو زير انداخت و گفت:

- آره ديدمش بي لياقتو ... اگه من جاش بودم ...

- اگه تو جاش بودي چي مي شد؟!

زل زد توي چشمام و گفت:

- يه لحظه هم از کنارت تکون نمي خوردم ترسا ... دوست داشتم همينجور توي بغلم بگيرمت و باهات

برقصم ...

يهو انگار فهميد چي گفته ... عصبي شد و گفت:

- برو ترسا من حالم خوب نيست برو نذار گناه کنم تو ديگه از امشب شوهر داري ...

- نيما من که بهت گفتم ...

- درسته ... درسته همونم منو سر پا نگه داشته ولي بالاخره عقد شما اون بالاها ثبت شده الان نگاه

کردن به تو فکرکردن به تو حرف زدن با تو گناهه ترسا ... من صبر مي کنم تا روزي که ازش جدا شدي ...

صبر ميکنم برات خانومم .... حالا برو ... بروووووو


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه, رمانهای هما پور اصفهانی

موضوع مطلب : رمان قرار نبود
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان توسکا(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:هما پور اصفهانی

قسمتی از این رمان زیبا:

عزيزم اگه از اون لحظه حس کردي دوستم داري چرا ...

پريدم وسط حرفش و گفتم:

- چون مطمئن نبودم ... چون بهت اعتماد نداشتم ... چون حتي نسبت به احساسم مطمئن نبودم ...

من اون موقع که تو شمال کم محلي مي کردي بهم فهميدم چقدر محتاج توجهت هستم ...

- تو محتاج هيچي نيستي ... اين منم که محتاج توام عزيزم ... اون روزاي شمال خيلي سختي

کشيدم ... باورت نمي شه اون لحظه که توي رستوران گفتي نيمرو نمي خوري و دوست نداري چه جوري

جلوي خودمو گرفتم که بي تفاوت باشم ... وقتي شهريار بلند شد دوست داشتم تيکه تيکه اش کنم ...

خيلي سخت بود برام ... اما وقتي فکر مي کردم با اين راه مي تونم به دستت بيارم نيرو مي گرفتم ...

- واقعاهم تونستی... جذبه تو ديوونه کننده است...ترجيح مي دم به کسي نشونش ندي وگرنه ازفردا

بايد خواستگاراتو جواب کنم ...

به دنبال اين حرف غش غش خنديدم...سکوت کرده بود و داشت به خنده هاي من گوش مي کرد...يه

دفعه گفت:

- توسکا مي خوام ببينمت ...

منم دلم براش تنگ شده بود ... مي دونستم که الان وقت ناز کردن نيست ... پسرا وقتي با اوج نيازشون

ابراز دلتنگي مي کنن فقط دوست دارن متقابلا همينو از طرفشون بشنون ... پس سريع گفتم:

- کجايي؟ مي يام پيشت ...

- بيا خونه مون ...

- باشه گلم ... تا نيم ساعت ديگه اونجام ...

- مي بينمت گلم ...

سريع راه افتادم سمت خونه آرشاوير اينا ... نيم ساعت شد تقريبا چهل و پنج دقيقه چون مسير طولاني

بود ترافيک هم سنگين ... ماشينو جلوي در پارک کردم و پياده شدم ... زنگ رو که زدم در سريع باز

شد....همين که پا گذاشتم داخل ... جلوي روم يه فرش گسترده شده قرمز رنگ ديدم...فرش نبود...

بستري ازگلبرگ هاي گل سرخ بود...آب دهنمو قورت دادم...چشمامو يه باربازو بسته کردم...خواب

نبودم ... به نرمي پا گذاشتم روي گلبرگ ها ... تا جلوي در ساختمون کشيده شده بود ... خداي من!

آرشاوير توي چهل و پنج دقيقه چه بساطي راه انداخته بود برام ... حس مي کردم قلبم توي سينه ام

سنگيني مي کنه ... نرم نرم رفتم جلو تا رسيدم به در ... درو که باز کردم از جلوي در تا وسط سالن بازم

گل بود...وسط سالن روي پارکت هاي قهوه اي رنگ يه قلب با گلبرگ ها درست کرده بود ودورتادورش

هم شمع چيده بود ... آرشاوير آدم بود يا فرشته؟ بعضي وقتا از شاعرها هم عاشق تر مي شد و

رفتاراش عاشقانه تر ... درست وسط گلبرگها و شمع ها خودش دست به سينه با يه شاخه رز توي

دستش ايستاده بود .... نفس عميقي کشيدم ... حقيقتا لال شده بودم و هيچي نمي تونستم بگم ...

کيفم از دستم افتاد کنار در ... با قدم هاي ناموزون رفتم به طرفش ... صداي آهنگ ملايمي به گوش مي

رسيد...ياد حرفش افتادم که گفت من آهنگ ملايم دوست داشتم وگراتزيا آهنگ متال...نه منم آهنگ

ملايم دوست داشتم ... لبخند زدم ... رفتم به طرفش ... آغوشش به روم باز شد و گفت:

- سلام عزيزم ...

توي آغوشش گم شدم...اگه بد اخلاق بود...اگه شکاک بود...اگه بدبين بود..اگه بيماري داشت...

همه اين بدي ها توي آغوشش فراموشم مي شد ... فقط من مي موندم و اون و عشقش ... منو به

خودش فشرد ... طاقت نياوردم سرمو گرفتم بالا و مشغول بوسيدنش شدم ... تشنه تر از هميشه منو

مي بوسيد ...


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه, رمانهای هما پور اصفهانی

موضوع مطلب : رمان توسکا
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
آخرین نوشته ها
»»
Theme Design By : Parsism