X
تبلیغات
دنیای کتاب الکترونیکی،جاوا ،آندرویدوpdf دنیای کتاب الکترونیکی،جاوا ،آندرویدوpdf - رمانهای عاشقانه

parsism

صفحه نخست    آرشیو مطالب    همه مطالب وبلاگ    ارتباط با مدیر وبلاگ    خروحی وبلاگ
دانلود رمان تقاص(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده :هما پور اصفهانی

بخشی از رمان تقاص

با چشمايي که خمارتر شده بود و صدايي گرفته سرشو جلو اورد، تو چند سانتي متري صورتم توقف کرد و گفت:

تو کيستي که من اينگونه بي تو بي تابم

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

تو چيستي که من از موج هر تبسم تو

بسان قايق، سرگشته، روي گردابم

تو در کدام سحر بر کدام اسب سفيد؟ تو را کدام خدا؟ تو از کدام جهان؟

تو در کدام کرانه؟ تو در کدام صدف؟ تو در کدام چمن؟ همره کدام نسيم؟

تو از کدام سبو؟ من از کجا سر راه تو آمدم نا گاه؟

چه کرد با دل من آن نگاه شيرين آه؟ مدام پيش نگاهي مدام پيش نگاه

کدام نشأه دويده است از تو در سر من؟

که ذره هاي وجودم تو را که مي بينند به رقص مي آيند سرود مي خوانند

چه آرزوي محاليست زيستن با تو مرا همين بگذارند يک سخن با تو

به من بگو که مرا از دهان شير بگير به من بگو برو در دهان شير بمير

بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف ستاره ها را از آسمان بيار به زير

تو را به هر چه تو گويي به دوستي سوگند هر آنچه خواهي از من بخواه صبر نخواه

که صبر راه درازيست به مرگ پيوسته است تو آرزوي بلندي و دست من کوتاه

تو دور دست اميدي و پاي من خسته است همه وجود تو مهر است و جان من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

اينقدر با احساس خوند که نزديک بود بزنم زير گريه و خودمو توي بغلش رها کنم. خودش هم فکر کنم دقيقا يه

همچين حسي داشت چون دستاش يه بار اومدن جلو و بعد سريع برشون گردوند سر جاي اولشون. سعي 

کردم به خودم مسلط شوم. اگه من خودمو مي باختم ديگه هم چي تموم مي شد


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه, رمانهای هما پور اصفهانی

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان فرشته خیال من(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده :مهسا علوی

بخشی از رمان فرشته خیال من:

. اقا رادوينم تو حموم بودن.. گوشيش شروع کرد به زنگ خوردن..يه ذره به گوشي ذل زدم..

 اسم شيطونک روشن خاموش ميشد.. شيطونک؟؟؟تصميم گرفتم جواب بدم.. گوشي رو که

 برداشتم صداي يه زن تو گوشم پيچيد..درجه ي بدنم رسيد به صفر..سرد سرد شدم.. دستام يخ کرد..

موهاي تنم سيخ شد..

خانومه- رادوين جونم.. چند وقته نيستي.. کجايي قربونت برم؟ عزيز دلم از وقتي که اون کار مسخره

 رو راه انداختي خبري از ما نميگيري..الو.. رادوين.. عشق منننننن..

چشام و محکم رو هم گذاشتم.. دستام داشتن ميلرزيدن..خدايا.. ببين از کي تهمت هرزه بودن و

 شنيدم.. اين که يه پا.... اونقدر اعصابم خراب بود که ندونم چي ميگم.

من- بفرماييد..

خانومه- اِ.. ببخشيد شما؟

من- زنشم.. بفرماييد.. امرتون.

خانومه- شوخي خوشگلي بود.. بده گوشي رو بهش..

صدام بلند شد..

من- شوخي خودتي و هفت جد و آبادت زنيکه حسابي.. ميگم زنشم ميگه شوخي ميکني..

 يه بار ديگه به اين شماره زنگ بزني گوشيت و ميکنم تو حلقت.

گوشي رو قطع کردم...کثافت هرزه.. خودش و زده به اون راه.. خوبه ديگه عالم و ادم ميدونن رادوين

 ازدواج کرده.. حمال درجه يک.

گوشي رو گذاشتم سر جاش و به ادامه ي فيلمم نگاه کردم.. البته چه عرض کنم؟ فقط نگاه بود..

 ولي ذهنم درگير اين لاشخور بود..چرا به هرکي ميگم با رادين ازدواج کردم و زنشم ميگه شوخي قشنگي بود..


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان سکوتی از جنس فریاد(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:فرناز بیدختی

بخشی از رمان سکوتی از جنس فریاد:

سرشو انداخت پايين رفت سمت اتاق من...

-هو کجا؟يه اجازه اي يه چيزي؟خجالت نمي کشي سرتو ميندازي ميري تو اتاق يه دختر خانم ؟

جوابي نداد..يه چند دقيقه بعد با شال و مانتوم اومد سمتم و گفت :

-بپوششون بريم دکتر...

-نميام ساسان...کري؟

-آره کرم اگه چيزيت بشه جواب خاله رو چي بدم؟

-خودم جوابشو ميدم...

-هستي جان عزيزم بيا بپوش لج نکن...آفرين دختر خوب...

-به يه شرط؟

-چه شرطي شيطون؟

-به اين شرط که...که

-که چي...بگو ديگه..

-به اين شرط که بعدش منو ببري  کارتينگ...

زد زير خنده

-چيز خنده داري گفتم؟

-ميگم ديوونه اي ميگي نه ديگه...اومده بودم ببرمت کارتينگ شيطون...خاله يعني مامان شما با

مادر بنده رفتن امامزاده صالح منم فرستادن خدمت شما از تنهايي درتون بيارم هوس خارج رفتن

به سرتون نزنه...

-ساسان شروع نکن...

-باشه بابا بچه که زدن نداره..حالا بريم؟

-بريم...

لباسمو پوشيدم و رفتيم پايين...

-ساسان ماشينت کجاس؟

-سرکوچه س..چطور؟

-بميري جلوي خونه مگه جا قحط بود رفتي سرکوچه پارک کردي؟

-اون موقع که من اومدم پر بود...جا نبود واسه پارک

-ساسان من اينجا واميستم تو برو ماشينو بيار نمي تونم بيام پام درد ميکنه...

-باشه پس بشين اينجا تا من بيام..

ساسان رفت...يهو پسر همسايه طبقه بالامون اومد پايين منو ديد..

-ا هستي خانم چي شده؟خدا بد نده...

-آخ خوبين آقاي محمدي؟شرمنده جلوي راهتونو گرفتم...

-نه بابا اين چه حرفيه..کمکي از دست من برمياد؟

-نه ممنون الان پسرخالم مياد رفته ماشينو بياره...

-پسرخالتون؟

(پ ن پ دوست پسرم..پيجش کردم بياد اينجا ازش سواري بگيرم پسره ي فضول)

-مشکلي داره؟

-نه نه منظوري نداشتم...چه مشکلي...اين چه حرفيه؟

-گفتم اگه مشکلي هست برطرف کنم...

(پسره ي پررو بيا برو ديگه اينجا وايستادي چرا...)

-تشريف نمي بريد؟

-کجا؟

-همون جايي که داشتيد مي رفتيد من با نشستن جلوي در مانع شدم؟بفرماييد من ميرم اونورتر

شما رد شيد...

-نه مي مونم تا پسرخالتون تشريف بيارن

همون موقع ساسان اومد...


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان بامداد خمار(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده :فتانه حاج سید جوادی

گرد اورنده و ارسال  :فرزانه 


این کتاب در ۱۰ سال ۳۰۰ هزار نسخه فروش داشته و برخی از نوبت‌های چاپ آن با شمارگان ۱۰

هزار نسخه در خور توجه است. بامداد خمار به زبان آلمانی نیز ترجمه شده که در آلمان با میانگین ۱۰

هزار نسخه بارها به چاپ رسیده‌ است.

بخشی از رمان بامداد خمار:

-پدرت ناراضي است سودابه. خيلي از دستت ناراحت است.

-آخر چرا؟ من كه نمي فهمم. خيلي عجيب است ها! يك دختر تحصيلكرده به سن و سال

من هنوز نمي تواند براي زندگي خودش تصميم بگيرد؟ نبايد خودش مرد زندگي خودش را انتخاب كند؟

-چرا، مي تواند. يك دختر تحصيلكرده امروزي مي تواند خودش انتخاب كند. بايد خودش انتخاب كند.

ولي نبايد با پسري ازدواج كند كه خيلي راحت دانشكده را ول مي كند و مي رود دنبال كار پدرش.

نبايد زن پسر مردي شود كه با اين ثروت و امكاناتي كه دارد، كه مي تواند پسرش را به بهترين

دانشگاه ها بفرستد، به او مي گويد بيا با خودم كار كن، پول توي گچ و سيمان است. نبايد زن

مردي بشود كه پدرش اسم خودش را هم بلد نيست امضاء كند. سودابه، در زندگي فقط چشم

و ابرو كه شرط نيست. پدر تو شبها تا يكي دو ساعت مطالعه نكند خوابش نمي برد. تو چه طور

مي تواني با اين خانواده زندگي كني؟ با پسري كه تنها هنر مادرش اين است كه غيبت اين و آن

بكند. بزرگترين لذت و سرگرميش در زندگي سرك كشيدن و فضولي كردن درامور خصوصي ديگران

است. تو نمي تواني با اين ها كنار بيايي. تو مثل اين پسر بار نيامده اي. تو....

سودابه از جاي خود بلند شد. 

-مامان، من به پدر و مادرش چه كار دارم؟

-اشتباه مي كني. بايد كار داشته باشي. اين پسر را آن مادربزرگ كرده. سر سفره آن پدر نان خورده.

فرهنگشان با فرهنگ ما زمين تا آسمان فرق دارد.



برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان طواف و عشق(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نويسنده: اميدوار

ساخت و ارسال :فرزانه

خلاصه: داستان درباره مرديه كه به سبب حادثه اي عشقي كه در 25 سالگي براش رخ داده،

تصميم گرفته هرگز ازدواج نكنه... ولي بعد از ده سال كه مي خواد مشرف به حج عمره بشه

مجبور ميشه علي رغم ميلش زني رو...

صداي چرخش كليد درون قفل به اندازه يک شوک، نفسش را گرفت. اين اولين باري نبود كه تنها

مي شدند، اما ترسي مبهم در تنش نشست. در واقع اين ترس اختياري نبود، به هر حال هومن مرد

بود و از لحاظ قدرت جسمي نا برابر!

هومن در حال ورود به اتاقش گفت:

- چرا ننشستي؟!

و با نگاهي به چشمان مليكا كمي چهره اش جدي تر شد! خودش زودتر نشست، البته نه پشت ميز

معاينه، و با اشاره ي دست او را دعوت به نشستن روي مبل روبرويي كرد.

مليكا سعي كرد فكر كند، به اين مرد اعتماد كامل دارد و علاوه بر آن محرمش هم هست. با کمي

تعلل نشست!

حد فاصلشان ميز كوچكي بود كه روي آن فقط يک گلدان كوچك با دو شاخه گل مصنوعي قرار داشت.

هومن اندكي خم شد و كليد را روي ميز قرار داد، روي ميز مقابل هر دويشان، ولي كمي نزديک تر

به مليكا!دوباره برخاست و بي حرف بيرون رفت.

به هنگام برگشت در يک سيني دو قوطي راني و دو بسته كيک و يک ليوان يک بار مصرف آورد و روي

ميز قرار داد و خودش در يكي از قوطي ها را گشود و در حال ريختن محتويات آن داخل ليوان گفت:

- چه خبرا؟

مليكا نفس آرامي كشيد و گفت:

- سلامتي.

- طاها كجاست؟!

- پيش مامانه.

- اوهوم.

و ليوان را به طرف مليكا گرفت.

مليكا ليوان را به لب برد و جرعه اي نوشيد، اما تنش قرار نگرفته بود!

هومن به دقت نگاهش مي كرد. خم شد و دستش را روي دستي كه ليوان را گرفته بود و لرزش

مختصري داشت گذاشت و با اندک اخمي گفت:

- چيه؟!

مليكا با نگاهي گفت:

- چي، چيه؟!

هومن همان طور جدي گفت:

- اين لرز يعني چي؟! تو از من مي ترسي؟!


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان چیزهایی هم هست(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:safa9443

ساخت:فرزانه

بخشی از رمان چیزهایی هم هست:

- هيچي نگو يلدا، هيچي. مي دوني داري چي کار مي کني؟ داري خيانت مي کني، داري به

شوهرت خيانت مي کني. چيه؟ چه انتظاري داري؟ چي مي خواي بگي؟ دوستش نداري؟

باشه قبول، ولي ديگه مهم نيست، همه چي تموم شده، مي فهمي؟ يه روزي دوست داشتم،

عاشقت بودم، ديوونه ات بودم، اما تو چي کار کردي؟ ازدواج کردي. تموم شد يلدا.

دو قدم عقب رفت.

- قرار نيست همه چي اين طوري بمونه، فقط چند هفته يا چند ماه.

- که چي بشه؟ که ازش جدا شي؟ که يه زن مطلقه بشي و بعد من دست مامانم و بگيرم و

هِلک هِلک بيام خواستگاريت و بعد همه چيز به خوبي و خوشي تموم بشه؟ من نيستم يلدا.

تموم شد.

خشکم زده بود. راست مي گفت. همه حرف هايش درست بود. من واقعا با ايليا ازدواج کرده بودم،

نه با سياوش. من قرار بود از ايليا طلاق بگيرم و بعد مي شدم يک زن مطلقه. آن وقت چه انتظاري

داشتم؟ انتظار داشتم که با سياوش ازدواج کنم؟ حتي اگر براي سياوش مهم نبود که نام مرد

ديگري در شناسنامه ام است، چطور مي خواست مادرش را راضي کند؟

دو قدم به عقب برداشتم. سوار شدم و رفتم. فقط رفتم. کجا؟ نمي دانم. چرا؟ نمي دانم.

نمي توانستم درست ببينم. خيسي صورتم را احساس مي کردم. داشتم گريه مي کردم.

عاشق سياوش نبودم. در اين مورد شکي نداشتم، ولي دوستش داشتم. در کنارش حس

خوبي داشتم. لبخند مي زدم و مي خنديدم. مهم نبود گاهي بد اخلاقي مي کرد و آن قدر

ثروتمند نبود که برايم يک عروسک زيبا، درست شبيه چيزي که سوارش بودم را بخرد.

نمي فهميدم چرا؟ چرا همه چيز عوض شد؟ چرا نگفتم نه؟ چرا؟



برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان طلایه (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نوشته ی نگاه عدل پور

ساخت :فرزانه

بخشی از رمان طلایه

اشکان که با اون چشماي خمار عسلي رنگش نگاه عميقشو به چهره ام دوخته بود،گفت:

حالا خونتون کجاست...؟ آهسته گفتم: شما تا همون 1باغ بريد بقيشو ميگم. سرشو آهسته

 تکــــــــون داد و اتومبيلشو روشن کرد و از در بزرگ باغ خارج شد،در دل تاريکي پيش ميرفتيم...

مدتي در سکوت راند...تا اينکه گفت: اسمتون يادم رفت،افتخار همراهي با.... آهسته گفتم: طلايه

هستم.  لبخند مرموزي زد و گفت: چه اسم برازنده ايي! بعد نگاهي به من که تا اخرين حد ممکن

به سمت در اتومبيل چسبيده بودم،انداخت. نميدونستم چي بگم.سکوت کرده بودم و در دل دعا دعا

ميکردم هرچه زودتر اون شب لعنتي تموم شه.نميدونم اين سکوت چقدر طول کشيد و من در افکار ضد

 و نقيضم دست و پا زدم که با توقف کامل اتومبيل چشمامو باز کردم. لحظه اي از اون چه ميديدم،قدرت

 نفس کشيدن رو هم از دست داده بودم.با بهت به حياطي که وسط آن ساختمان سفيدي قرار داشت

خيره شدم. انگار مغزم قدرت تجزيه وتحليل آنچه چشمهام ميديد رو نداشت.با ترس تمام قوايمو که برام

مونده بود رو جمع کردم و در چشمهاي مشتاق اشکان که به قرمزي ميزد خيره شدم و با لکنت گفتم:

 اينجا کجاست منو آوردي؟


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان کدامین نگاه(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)


نویسنده :ساغر.ش

بخشی از رمان کدامین نگاه


فرداي آنروز شوق خاصي در وجود م رخنه کرده بود

مي خواستم زود تر به دانشگاه بروم

صبح زود از خواب بيدار شدم

براي اولين بار بود که دوست داشتم به ظاهرم حسابي برسم در کمد را که باز کردم پشيمان

شدم لباسهاي تکراري ...که هميشه مي پوشيدم .نگاهي به پس اندازم انداختم ، چشمگير نبود.

يک آن خيلي ناراحت شدم ، براي يک لحظه به مينا حق دادم که براي ازدواج پول را ملاک قرار داده ،

پيش خودم گفتم:(آدم وقتي پول داشته باشه همه چيز به دست مي آره )

ولي اين فکر و خيال چند لحظه بيشتر فکرم را مشغول نکرد .فريد مرا همين جور که بودم دوست

داشت نه آن جور که مي خواستم نشان دهم...

پس از فکر لباس در آمدم

مانتو کرم رنگ ساده اي با شلوار جين هميشگيم را پوشيدم مقنعه کرم رنگم را روي سرم مرتب

کردم و کوله طوسي را بي هدف به شانه انداختم.

ظاهرم خيلي معمولي بود

بين دو حس متفاوت مانده بودم... يک آن دوست داشتم چشمگير باشم...

ولي حس ديگر مي گفت: همين جور خوب است .و بالاخره حس قوي تر پيروز ميدان شد

بي خيال کوله را جابه جا کرده و به پايين رفتم

عمو ادکلن تلخ هميشگي را زده بود خيلي از بوي ادکلنش خوشم مي آمد

تصميم گرفتم اگر با فريد نامزد کنم (چه فکر شيريني )حتما برايش از اين ادکلن بخرم

با اين فکر لبخند روي لبانم جا خوش کرد

---کبکت خروس مي خونه ساغر خانم ؟

----خوشم مياد آقا محمود زود متوجه مي شوي ؟

عمو تاي ابرويش را بالا انداخت

گفت: ا حالا چرا اينقدر خوشحالي!

خودم را برايش لوس کردم و دستمانم را به دور کمرش حلقه زدم

گفتم بخاطر عموي خوشتيپم ...

عمو که معلوم بود اصلا حرفم راباور نکرده و کاملا معذب شده است .

گفت اولا خرس گنده دستتو از دور کمرم باز کن، بعدش هم... خودتي ؟؟--

عمو بازم از اين حرفا ميزني ؟

---تا زماني که فکر مي کني مي توني راحت خرم کني ، آره مي گم !اينقدر هم به من نچسب

بدم مياد، فهميدي !!

--اخمهايم را در هم کردم

زير لب گفتم: گوشت تلخ


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان افسونگر(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:هما پور اصفهانی

بخشی از رمان افسونگر

پنبه رو برداشتم آغشته به شير پاکن کردم و گفتم:

- منو نخوري با چشمات!

خنديد و گفت:

- چرا با چشمام؟

- دني! بي تربيت ...

- زود باش بيا ديگه ...

- نمي بيني کار دارم؟ خوب تو بخواب ...

- بدون تو؟ اون خواب حرومم باشه ...

- بچه شديا!

- براي اينکه با تو باشم بايد بچه بشم ...

پنبه رو کشيدم روي صورتم و بهش لبخند زدم. آرايشم رو که پاک کردم رفتم سمت تخت

خواب. جلوي تخت که رسيدم دنيل خم شد پايين لباس خواب ساتن صورتي رنگم رو گرفت

توي مشتش و برد نزديک لبش ... غر زدم:

- نکن! مگه بت پرست شدي؟

منو کشيد توي بغلش و گفت:

- نه ... من فقط افسون پرستم ...

دستمو فرو کردم توي موهاش و گفتم:

- دني، به نظرت مامانت منو شناخت؟

- نه ، ولي شک کرده!

- بهش مي گي؟

- نه ...

- اگه خودش بفهمه چي؟

- نمي فهمه ... بفهمه هم خوب فهميده ديگه! چي مي شه؟ مطمئنم اونم نسبت به مادر تو

عذاب وجدان داره.

- عذاب وجدانش ديگه به چه دردي مي خوره ؟

انگشتشو گذاشت روي لبم و گفت:

- هي! بهتره حرفاي خوب بزنيم.


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه, رمانهای هما پور اصفهانی

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان در امتداد باران(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده :سارا

ساخت:فرزانه

بخشی از رمان در امتداد باران:

صدرا به سرعت پشت سر او از اتاق خارج شد و قبل از اينكه وارد اتاقي بشود كه باران در آن

 مشغول نوشتن مطلبي بود دستش را گرفت :

- تو چرا جنبه شوخي نداري ! صبر كن !

هنگامه ابروهايش را بالا برد و گفت :

- بنده با مالك دفترم چه شوخي مي تونم داشته باشم جناب ثابت و قتي تو يه مرفه بي دردي

كه با خوردن حق ما صاحب دفتر شدي و تازه اونم به ما اجازه دادي با ماهي ....

صدرا او را به طرف در اتاقش كشيد و اجازه نداد تا حرفش را تمام كند و همان لحظه چشمش به

 باران افتاد كه دست از نوشتن برداشته بود و با تعجب به آن دو نگاه مي كرد و نگاهش ادامه پيدا

كرد تا به دست صدرا كه به مچ هنگامه گره خورد ه بود رسيد ... صدرا چون كودكي خطاكار به

 سرعت دست هنگامه را رها كرد . هنگامه با شيطنت لبخندي زد و شانه بالا انداخت و زير گوش

صدرا گفت :

- تلفن ميكني به دوستت ميگي ما عصر ميريم كافه اش هرچي ام خواستيم ميخوريم به حساب تو !

وگرنه ..

- باشه اما به وقتش تلافي ميكنم . ..

صدرا بعد از گفتن اين حرف سرش را بلند كرد و به باران نگريست كه باز مشغول نوشتن شده بود .

هنگامه به طرف اتاق رفت و در همان حال طوري كه فقط صدرا بشنود گفت :

- نگران نباش باران هيچ فكر اشتباهي درباره ما نميكنه ...

صدرا با خود فكر كرد اما من در نگاهش چيز ديگه اي خوندم

ساعت نزديك چهار بود كه هنگامه رو به باران كرد و گفت :

- امروز دلم ميخواد برم بيرون خسته شدم از اين همه كار كردن مداوم !هوا هم كه حسابي دو نفره

است بيا بريم يه دوري بزنيم .


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان ابریشم و عشق (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:فاطمه ایمانی(لیلین)

ساخت :فرزانه

 ته دلم لرزيد.اين اولين باري بود که اسممو بدون هيچ پيشوند وپسوندي اينطور صميمي صدا مي زد.

منتظر ومشتاق بهش چشم دوختم.

 با کمي مکث نگاهشو ازم گرفت وسرشو پايين انداخت.

 _اي کاش مي شد يه جوري اين محبتتو جبران مي کردم.

 با خنده گفتم:پس بازش کن.

 چشماش از تعجب گرد شد.

 _چيو؟

 _مگه نمي خواي جبران کني؟

 تو صورتم مات شده بود.

 _خب چرا...اما متوجه منظورت نمي شم.

 موهاي بافته شده شو کشيدم جلو.

 _اينو مي گم...بازش کن.

 حرکتي نکرد.انگار هنوزم تو بهت بود.بايد براش توضيح مي دادم.

 _من عاشق اينام.دوست دارم باز باشه...مي شه فقط يه بار اينکارو برام بکني؟
 

يه لبخند محو کنج لبش نشست وبا کمي مکث مشغول باز کردن بافت موهاش شد.

تو تموم اون لحظات با بي صبري بهش خيره بودم.دلم مي خواست هرچه زودتر اونو با

موهاي پريشون ببينم.



برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان ترسناک پسران بد (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده :sober

گرد اورنده:فرزانه

بخشی از این رمان زیبا:

با احتیاط بهشون نزدیک شدم.دوست داشتم بدون اینکه متوجه ام بشن چهره هاشون رو ببینم.با دقت
 
نگاه کردم و دیدم شبیه به انسان های عادی نیستن.پوست سیاهی داشتن و موهاشون مثل دم اسب
 
بود و چشم هاشون می درخشید و ناخن هاشون مثل داس دراز بود.
 
بعد از دیدن اون افراد از ترس موهای بدنم سیخ شد و سر جام خشک شدم.با همدیگه مشغول صحبت
 
بودن و صداهای ترسناک و بَمی داشتن.شنیدم که یکی شون میگفت : "منتظر شدن تا ما بریم
 
سراغش...اون ها همیشه دخالت می کنن." و یکی دیگه شون جواب داد :" اگه اونا می خوان ما
 
بکشیمش...پس ما هم همین کارو می کنیم."
 
وقتی حرف از قتل شد بیش از پیش ترس برم داشت.خواستم از اونجا دور بشم که یکی شون گفت :" یه
 
نفر داره به حرف هامون گوش میده!"
 
دیگه شکی نداشتم که متوجه حضورم شدن...

برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان این عشقه 2 (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده ها :اریانا و ارمیلا

بخشی از رمان این عشقه ۲

خدا ازت نگذره فربد..کاري کردي که واسه امير علي عصبي بشم..توبايد اين عصبانت و تحمل کني نه بچه

ي بي گناه من..اين بچه از همين حالا بايد بدبختي بکشه..شده توپ فوتبال بين دو خانواده..از اينجا به

اونا پاس داده ميشه از اونجا به ما..مگه بچه ام چه گناهي کرده که بايد تاوان کار هاي ما رو پس بده؟

چيکار کرده که بايد چوب غرور ما رو بخوره؟البته امروز فهميدم که فربد من و دوست نداشته..ميدونم که

همش هوس بوده..اون با هرکي که خواسته تونسته با يه چشم به هم زدن رابطه برقرار کنه ولي با

خودش گفته اين کاره نيست بهتره باهاش ازدواج کنم و به دوستام نشون بدم که من هرکي رو که بخوام

ميتونم به دست بيارم..و الحق که خوب تونست..خوب تونست قلبم و بکنه ببره..عاشقشم..ولي همون

اندازه هم امروز ازش متنفر شدم..تندي پاشدم و دوئيدم طرف اتاق اميرعلي..چرا روزاي آخر و واسه

خودمون زهر کنم؟..


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان تمنای وجودم (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده :مهرنوش

ساخت :فرزانه

بخشی از رمان تمنای وجودم:

امير بلند شد گيتارش رو برداشت و گفت:اتفاقا ميخوام براي يه خانوم جيگر هم بزنم و هم بخونم .

دخترها به هم نگاه کردن .من و شيوا هم با تعجب همديگر رو نگاه کرديم

يکي از دخترها گفت :حالا اين خانومي که ميگي مجرده يا متاهل ؟

-خب معلومه ،مجرد .اين ديگه پرسيدن داشت

يکي از پسرها گفت:امير ،راه افتادي

-من 25 ساله که راه افتادم .

مژگان:امير نکنه واقع خبريه؟

-پس من دارم چي ميگم

بعد هم به طرف جمع بزرگترها رفت .بيشتر بچه ها رفتن اون طرفي اما من و شيوا انجا مونديم.

امير چنگي به گيتارش زد و گفت:خانوم ها ،آقايان ...امروز ميخوام از طرف خودم روز مادر رو به

همه مادرها تبريک بگم و البته روز زن .....خيلي منتظر امشب بودم .چون با تمام وجودم ميخوام

براي زني که دوستش دارم و الان در بين شما س بخونم ،شايد از اين طريق به احساسات من

پي ببره ....تنها چيزي که ميتونم بگم اينه که خيلي دوستش دارم و تا آخر دنيا خودم نوکرشم ...

....نميدونم اون احساس لعنتي که به سراغم اومد چي بود .يه لحظه ياد حرف هستي افتادم

(حتما کسي رو دوست داره )

مستانه به جان خودم ميزنم همينجا جلوي اين همه آدم حالت رو ميگيراما ...بابا خجالت هم خوب

چيزيه ....اصلا چه بهتر ...اه ،اه ،اه، اينقدر از اين جلف بازيهايي که اين پسرا از خودشون درميارن

بدم مياد ...حالا فکر کرده تحفه همه عاشق اين شدن که ميخواد نشون بده يکي ديگه رو دوست داره


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان زهر تاوان(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)
 

نوبسنده :پگاه

قسمتی از این رمان زیبا :

نيمه هاي شب صداي جلوه گفتنش توي گوشم طنين مي اندازد و خيسي لبهايش به تمام صورتم خنکا

مي دهد...ميان خواب و بيداري چشم مي گشايم..روي تخت نشسته و تقريباً در آغوشم گرفته...فکر مي

کنم خواب مي بينم...اما بوسه اي که به گردنم مي زند هشيارم مي کند...به صورتش دست مي کشم .

به موهاي نامرتبش...خوابالود زمزمه مي کنم:

-چي شده کيان؟؟؟

محکمتر فشارم مي دهد و مي گويد:

-هيچي عزيزم...هيچي نشده...فقط نتونستم اون خونه رو تحمل کنم...طاقت نياوردم....

گيج خوابم...آنقدر که نمي توانم شيريني حضورش را درک کنم و به ابراز محبتش پاسخ بدهم...خودم را

از حصار دستانش بيرون مي کشم و مي گويم:

-بيا بخواب...

دستش را بين موهايم فرو مي برد و مي گويد:

- تو بخواب عمرم...نگران من نباش....

حرکت دستانش آرامش را به تنم تزريق مي کند و دوباره خوابم مي برد...

اينبار که بيدار مي شوم کيان کنارم نيست...بغض گلويم را مي گيرد...پس خواب ديده ام...!!!

به پهلو مي چرخم...از ديدن جسمي که روي زمين دراز کشيده نيم خيز مي شوم...نه...خواب

نبوده...اين کيان من است که روي زمين خوابيده..براي اولين بار در عمرش...از تخت پايين مي

روم...کنارش مي نشينم...مثل هميشه ساعدش را روي پيشانيش گذاشته...قفسه سينه

اش...منظم...بالا و پايين مي رود...دلم براي گرماي تنش تنگ شده...خيلي...آهسته به زير لحاف مي

خزم...بيدار مي شود...آغوشش را به رويم باز مي کند و مي گويد:

-رو زمين اذيت مي شي خانومم...

سرم را روي سينه اش مي گذارم و مي گويم:

-رو زمين نيستم که...تخت به اين نرمي و گرمي دارم...

دستانش محکم دور تنم حلقه مي شود...موهايم را مي بوسد و زمزمه مي کند:

-منو ببخش نفسم...

 


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان این عشقه 1(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده ها :آریانا و آرمیلا

بخشی از این رمان زیبا:

من با نگرانی- فربد تحمل کن.. اینو بخور...

از زور سرفه از چشاش اشک میومد...مجبوری دهن باز کرد و آب و خورد..سرفه اش یه ذره کم تر

شد..مجبور بودم کمکش کنم..اونطوری که خم شده بود بد بخت آب نمیتونست از جاش تکون

بخوره...دوباره آب خورد ولی سرفه امونش نداد و آب و فوت کرد تو صورت من بدبخت...همه جام آب و تفی

شد..اَه..ولی به روی خودم نیاوردم...یه دستم و رو کمرش گذاشتم و یه دستم و تکیه گاه سینه اش

کردم...محکم دستی که رو سینش بود و به طرف پشت حول دادم که صاف شه و دست روی کمرشم به

طرف خودم فشار دادم...دهنی که از زور فشار قفل شده بود و حرصی شده بود گفتم

من- درست بشین بینم آخههههههه....

بلاخره درست نشست..با حرص لیوان و محکم بردم به طرف لبش که زیادی محکم خورد نصف آب ریخت

بیرون...لیوانو خم کردم و ریختم تو دهنش..با حرص گفتم

من- زحمته هااا،ولی قورت دادنش با خودت....

قورتش داد و در حالی که سرفه اش کمر شده بود داشت میخندید...حرصم بیشتر شدو کف دستم و باز

کردم و محکم زدم به پشتش...یه صدایی داد که گوشام زنگ زد..ولی دلم خنک شد..انگار اونم آتیش

گرفت چون سرفه اش بند امد...چشاش از حدقه اش زد بیرون...نگام کرد..نشستم جلوش و لبخند زدم..

من- داشتی خفه میشدیاااا...

فربد همینطوری نگام میکرد

من- انگار تو شوک هم رفتی..میگم میتونم عین اون و تو صورتت پیاده کنم هااا...

فربد زودی دستش و گرفت جلوم و گفت

فربد- نه نه..قربون دستت همون یکی کافی بود...

 


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان دوراهی عشق و هوس(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:اریانا۷۲

قسمتی از این رمان زیبا:

مونده بودم چيکار کنم انگار اون روز بايد ضايع ميشدم داشتم بال بال ميزدم که سايه گفت :اومد و به

ماشين نوک مدادي شاهين اشاره کرد

دهنم باز موند خواستم زودتر برم سوار ماشين شم که خاله پرسيد :کي اومد بهزاده ؟

سايه:نه بابا شوهرشه يه شوهر غيرتي هم داره ...ولي خب واقعا خوش برو روه

ميخواستم يه جوري دهن سايه رو ببندم ولي تا چشم بهم زدم شاهينو روبروم ديدم کامران کاملا رنگ به

رنگ شد و رو به من گفت :چرا به من نگفتي ازدواج کردي

درحاليکه چشم نداشتم تو روش نگاه کنم و از فرط خجالت زمينو نگاه ميکردم گفتم :اخه بحثش پيش

نيومد شاهين ديگه کاملا پيش روي ما بود و با سايه سلام و عليک کرد و بعد به سايه گفت:سايه جون

معرفي نميکني؟

سايه:چرا که نه

و بعد با اشتياق شاهينو به خاله وکامران وبرعکس معرفي کرد منم ديگه سرمو از روي زمين بلند نکردم

کامران با عصبانيتي مشهود گفت:مامان ديگه بريم ...دير وفته

خاله که گرم صحبت با شاهين شده بود به نشانه تاکيد :سر تکان داد و دوباره مشغول حرف زدن شد

نميدونم تا خونه چجوري اومدم همه چي داشت ازارم ميداد به محض اينکه رسيدم کفشامو به طرفي

پرت کردمرفتم تو اتاق و درو هم قفل کردم :لعنت به تو شاهين


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان می گل 2(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:samira-mis

قسمتی از این رمان زیبا:

-اسم

-مي گل

منشي بدون اينکه بپرسه جاي فاميل رو هم پر کرد...

-سن؟

-17!

-متاهل يا مجرد؟

مي گل گيج از جوابي که نميدونست گفت:متاهل!

منشي نگاه متعجبي بهش کرد و سري تکون داد!

-سن همسر!

-سن شوهرم براي چي؟

-براي تکميل پرونده لازمه!!

رو به منشي گفت:38 سال!

منشي فقط متعجب کمي نگاهش کرد و بعد سن و بي تفاوت وارد کرد

مي گل باقي اطلاعات و به منشي داد در آخر منشي پرسيد:دليل مراجعه؟

-باردارم! باز نگاه متعجب منشي روش ثابت موند...اما اينبار مي گل که رفتار منشي و ليلي ازارش ميداد

با اعتراض گفت:مگه چيه؟؟؟چرا اينجوري نگاهم ميکنيد؟خطا که نکردم!

منشي:هيييسس..باشه من که چيزي نگفتم..يه کم تعجب کردم همين..آخه ماشالله خيلي ظريفي

سنتم کمه...از طرفي گفتي دانشجويي...من معذرت ميخوام قصد بدي نداشتم....کارتي رو که شماره

پرونده مي گل روش نوشته شده بود به دستش داد و گفت 20 تومان لطف کنيد!


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان همسایه ی من(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:شایسته بانو کریمی

این رمان رکورد دار بیشترین بازدید کننده بوده و در نشریه هفتگی سلام تورنتو در کشور کانادا به چاپ

رسیده

قسمتی از این رمان زیبا:

همون موقع واسه ي اينکه حرصشو بيشتر در آرم سريع يه sms به اين مضمون زدم << شرويني جونم

امشب عالي بود!!!! مممآآآآچ!!! >> و بلافاصله ام گوشيمو silent کردم که اگه زنگ زد ضايع نشه!!

صداي دينگ sms که اومد بعد از چند لحظه داد و هوار رامش بلند شد :

- اين کيه هاااان؟؟؟؟؟؟؟!!!!

بعدم شروع کرد فحش دادن ولابلاي حرفاش تهديد کردن و اينکه به بابا ش ميگه و .... قرار داد رو فسخ

ميکنن و ...

جالبيش اينجا بود که مجد تمام اين مدت سکوت بود ... وآخرم با صداي در و بعدم ويراژ ماشين فهميدم که

رامش رفته ....

دو سه روز ي از مهموني گذشت و توي اين چند روز سعي کردم هچ برخورد مستقيمي با مجد نداشته

باشم البته احساس ميکنم اونم همين نيت رو داشت چون يه روز توي شرکت تا از در اتاقم اومدم

بيرون ..توي راهرو عقب گرد کرد و رفت به هر حال اونروز از دانشگاه يه راست رفته بودم شرکت و ساعت

نزديکاي هفت بود که خيس از بارون رسيدم خونه بعد از اينکه يه دوش گرفتم رفتم سمت يخچال تا آبي

بخورم که با ديدن تقويم روش يه فکري به ذهنم رسيد

 


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب :
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان می گل(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:samira-mis

قسمتی از این رمان زیبا:

--به چي نگاه ميکني؟؟؟از من ناراحتي شهروز؟

--از چي بايد ناراحت باشم؟

--از حرفهايي که زدم ناراحت شدي؟من قصد بدي نداشتم!

-شهروز که در واقع اصلا به اين موضوع فکر نميکرد موقعيت و مناسب ديد تا فکرهايي که اين چند روز تو

سرش بود و با مي گل در ميون بزاره....

--مي گل ميتونيم با هم منطقي و بدون در نظر گرفتن هيچ احساسي حرف بزنيم؟

-مي گل با استرس و ترس گفت:چيزي شده؟

-شهروز از جاش بلند شد و دستش و دراز کرد به سمت مي گل و گفت پاشو بريم اونور تو اين صدا

نميشه!

-بعد از اينکه مي گل از جاش بلند شد دستش و رها کرد و باز دو سه قدم جلوتر حرکت کرد...مي گل

خوب ميتونست درک کنه اين کار اعتراضي هستش به حرفهاي اون شبش!

بدون اعتراض دنبال شهروز رفت...به در خروجي که رسيدن شهروز ايستاد...بايد دوباره روي شن ريزه ها

راه ميرفتن...دستش و به سمت مي گل دراز کرد و مي گل هم بي چون و چرا دستش و تو دست شهروز

گذاشت...مسير کوتاهي رو تا چاي خونه سنتي رفتن...روي تختي که جاي دنجي بود نشستن...شهروز

سفارش چاي و قليون داد و رو به مي گل گفت:ميدوني چيه مي گل؟من يه فکري داره مثل خوره

ميخوره...توي اين مدت من اول از تو خوشم اومد....کم کم احساسم عميق تر شد و حالا!!...حالا از ته

قلبم دوستت دارم...منتي سرت نيست...اما من خيلي تغيير کردم..از خيلي چيزها سعي کردم

بگذرم...به خيلي چيزها سعي کردم فکر نکنم....ولي چيزي که انکارش نميکنم اينه که من توي باورهام

عشق و دوست داشتن و جدا از رابطه جنسي نميدونم....

-اما...

-شهروز دستش و به نشونه اينکه چيزي نگو جلوي صورت مي گل گرفت و گفت:من نميگم من و تو اگر

همديگه رو دوست داريم پس حتما بايد با هم رابطه داشته باشيم...اما رابطه تا يه حدوديش عشق و

دوست داشتن و محکم ميکنه...بوسه ي اون شب من از روي هوس نبود....از روي عشق بود....

-باز مي گل خواست چيزي بگه که شهروز گفت:هيييسسس...صبر کن!!!فقط ميدوني مشکل

چيه؟؟؟مشکل اختلاف عقيده و تفاوت ديد ما نسبت به دوست داشتنه!!!اين چند روزه من خيلي فکر

کردم به اين که مشکل کار کجاست؟چرا بايد رابطه ما اينطوري باشه....تو تا يه حدي جلو مياي...يهو

ميزني همه چيز و خراب ميکني!!!و به يه نتيجه رسيدم...تو عشق نميخواي...تو پدر ميخواي مي گل!!تو

تا حدي ميزاري من بهت نزديک بشم که يه پدر به دخترش نزديک ميشه...از اون حد به بعد برات قابل درک

نيست...!!!اون روز وقتي توي باشگاه گفتي جاي پدرمي حرفت و به شوخي گرفتم...اما بايد درک ميکردم

تو اينقدر پاک و ساده هستي که تو هر کلمه ات يه صداقتي باشه!!!حالا الان...من موندم و يه عشق پاک

به دختري که عشق و مهر پدري ميخواد....ولي باشه....من حاضرم ترو در کنارم داشته باشم...اما نقش

پدرت و بازي کنم!!فقط ازت يه خواهش دارم...باور کن..از ته دلت باور کن و قسم ميخورم..به مرگ....

-.کمي مکث کرد دستش و چند بار روي لبهاش کشيد..همون کاري که هر وقت عصبي بود ميکرد ...کمي

اروم شد و باز ادامه داد!

--دوست ندارم مرگ تورو قسم ميخورم..اما ميخورم که باور کني....به مرگ خودت به مرگ خودم هيچ

کودوم از تماسهايي که من با تو داشتم چه بوسه بوده چه دستت و گرفتم چه تو بغلم کشيدمت...هيچ

کودوم از روي هوس نبود...هيچ کودوم مي گل...همشون سرشار از عشقي بوده که از جووني جمع شده

بود...بکر بکر بود...و هست....!!!


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان می گل
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان پانتی بنتی(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:ژیلا

قسمتی از این رمان زیبا:

 پانتي حالت نگاه خاص فرام رو ، درک نکرد ... تا بحال تو موقعيتي اينچنيني ، قرار نگرفته بود ... تا حالا ،

با ‏حضور مرد خونه ، موقعيت پذيرايي از شخص بزرگي رو ، از سر نگذرونده بود ... ولي خوب بلد بود که

‏اينجور مواقع ، بايد مث يه زن مطيع و خوش اخلاق ، لبخندي به لب بنشونه و با خوش خلقي و امتنان ، ‏

چشم به پذيرايي مرد بدوزه ... اينو بارها و بارها ، وقت پذيرايي غزاله از مهمونها ، خوب ياد گرفته بود ... ‏

آداب و رسوم ميزباني ، يکي از مهمترين آداب و رسومي بود که پانتي بهش عقيده داشت و سعي ميکرد

به ‏بهترين حالت ممکن حفظش کنه ... فرام با همون فنجون اول ، به فرهاد سراپا ايستاده ، خيره شد و

فنجون ‏رو تکوني داد و اين يعني ديگه ميلي به نوشيدن قهوه نداره ... ‏

فرهاد دله رو به سيني برگردوند و اينبار پانتي ، دو فنجون قهوه ، تو فنجونهاي دسته دار ، براي خودش و

فرهاد ‏ريخت و يکي رو روي عسلي ، کنار دست فرهاد گذاشت و ديگري رو روي عسلي مبلي که جايگاه

خودش ‏بود ... دله و سيني رو به آشپزخونه برگردوند و کافي ميت با قاشق و شکر ريزي براي فرهاد

برگردوند ... ‏فرام باز هم به پانتي خيره بود ... ‏

پانتي ، اينبار خوب معني نگاه خيره فرام رو درک کرد ... اون براي فرهاد ، بعنوان يه مرد خانواده ، با ‏ظرافت

، احترامي در خور و شايسته قائل نشده بود ... ‏

پانتي ، باز هم به طرف آشپزخونه حرکت کرد تا باز هم چيزي براي پذيرايي از فرام بياره ... فرام اينبار

خيلي ‏رسا صداش کرد : « پانتي خانوم ... تشريف بيارين ، لطفا »‏

پانتي هول کرد ... لحظه حساس زندگيش ، سر رسيده بود ... موهايي که از گيره ساده سرش رها شده

بودن ‏رو ، با حرکتي به پشت گوش فرستاد ... با سري زير افتاده ، قلبي که پر از تلاطم بود و طوفاني ،

دستهاي ‏عرق کرده اش رو انداخت و در هم قلاب کرد ... آهسته و پر طمئنينه ، به سمت پذيرايي و دقيقا

جايگاه فرام ‏حرکت کرد ... با صدايي زير و آهسته و لطيف ، بله اي گفت ... ‏

فرام ، اهمي کرد و ضمن صاف کردن صداش ، از پانتي خواست جلوش بشينه ... پانتي جايي دور از ديد

‏فرام ، دمپايي هاي رو فرشيش رو از پا درآورد و کناري ، جفت ، قرار داد ... با همون سر افکنده و قيافه اي

‏که يادآور اطاعت و معصوميت سالهاي دورش بود ، پاهاش رو خم کرد و روي پا ، جلوي فرام نشست ،

قلاب ‏دستهاش رو از هم باز کرد و اونها رو از کف ، روي هر دو پاش گذاشت ... ‏

فرام چند ثانيه اي خيره نگاهش کرد ... رو به فرهاد کرد : « فرهاد ... برو اتاق ميهمان ، تا من صحبتهام با

‏خانومت تموم شه ... »‏

فرهاد از روي مبل بلند شد و زير لب چشمي گفت ... با قدمهايي آهسته و يکنواخت به سمت اتاق

کناري ‏اتاق پانتي راه افتاد ... خوب به گوشه کنار خونه پانتي ، آشنا بود ... خوب تعجبي هم نداشت ،

قبلا شب رو ‏خونه پانتي مونده بود و از حموم خونه هم ، حتي استفاده کرده بود ... ‏


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان پانتی بنتی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان خاطرخواه(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:شیوا اسفندی

قسمتی از این رمان زیبا:

دامونم که از وقتي نشسته تو ماشين حواسش به من و سيامک هست و اين و خودم قشنگ درک مي

کنم...

الينا هم که جلو نشسته و با باباش مي حرفه... منِ بدبختم که هيچي...

چقدر سختِ اينقدر به عشقت نزديک باشي اما احساس کني يه دنيا فاصله بينتونِ...

آهي کشيدم و سرم و تکيه دادم به عقب...

دامون: چي شد سرت درد مي کنه؟

من: نه يکم خسته ام...

دامون: نکنه الان بخواي بخوابيا بابام اينا زود ميان...

من: نه نمي خوام بخوابم عزيزم...

سيامک اومد و يه جعبه شيريني داد بهم ...

سيامک: بي زحمت اين و نگه داريد ممنون...

چيزي نگفتم چون ممکن بود شيريني و براي خودش خريده باشه اونوقت من بگم چرا شيريني خريديد

ضايع شم... !

***

يه دور ديگه به خودم تو آينه نگاه کردم و رفتم بيرون...

يعني هم? دخترا روزِ خاستگاريشون انقدر بي خيالن؟

انقدر ساده زشت نيست؟

نه اصلا حوصله ندارم براشون سرخاب سفيداب بمالم... کاش ميشد من حضور نداشته باشم...

شالم و گذاشتم و رفتم بيرون...

نگاه خير? سيامک و حس مي کردم اما من بهش نگاه نکردم... با ساناز دست دادم و نشستم پيشش...

ساناز: دختر تو چرا انقدر ساده اي؟

من: اصلا حوصله آرايش کردن ندارم... بيخيال من و همينجوري ديدن ديگه...

ساناز: بلند شو ببينم يعني چي؟


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان خاطرخواه
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان عشق به توان6(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:غزل + مينا + نگين

اينم خلاصه:

يه اكيپ 3 نفره دختر که براي دانشگاه تو شيراز قبول شدن اما خوابگاها همه پر بوده بعد مي گردن دنبال

خونه كه به يه اكيپ 3 پسر برميخورن كه اونام همين مشكلو داشتن ولي با اين تفاوت كه خونه پيدا كرده

بودن ولي شرط صابخونه كه يه پيرمردمرديه که راحته اروپايي رفتار ميکنه يکم شوخه و فضول در عين حال

زنها رو هم آدم حساب نميکنه و پي عشق و حالشه بوده، متاهل بودن اوناس....

قسمتی از این رمان زیبا:

سامي-نفس لباستو پوشيدي بيام تو

من-اره بيا

ساميار اومد تو اخي بچم هنوز موهاش خيس بود فكر كنم تازه از حموم اومده بود يه راست بدون اينكه به

من نگاه كنه رفت سمت كمد لباساش يكم زيرو روش كرد بعدش كلافه دستشو كرد تو موهاش رفتم

پشتش واستدمو دستمو گذاشتم روشونش

من-كمك نميخواي

مثل كسي كه بهش شوك الكتريكي داده باشن برگشت و زل زد بهم زل زدم به يه جفت چشم عسلس

كه توش يه جفت چشم نقره اي ديده ميشد

من-ميخواي برات لباس انتخاب كنم؟

بدون حرف سرشو تكون دادو رفت نشست روي تخت از پشت سنگيني نگاشو حس ميكردم احساس

ميكردم مثل يه ادم برفي شدم كه با اشعه هاي يه نگاه عسلس داره ذوب ميشه يه نفس عميق

كشيدمو موهامو يه تكون دادم كه بوش توي اتاق پيچيد صداي نفس عميق ميومد كه عطرو بو ميكشه

سعي كردم به نگاه عسليش كه تمام وجودمو شيرين ميكرد توجهي نكنم ولي به خدا اگه من بزارم سارا

به اين نزديك بشه نفس نيستم يه كتو شلوار مشكي با پيراهن نقره اي و كروات نقره اي مشكي انخاب

كردم با يه كفش مجلسي ورني مشكي كه باخودم ست بشه كتو شلوار به دست برگشتم سمتش

همچين زل زده بود بهم گفتم شايد يه ايرادي چيزي تو لباسم هستش

من-بيا اينا رو بپوش با اون كفش ورني مشكيه

بدون حرف اومد كتوشلوارو گرفت و رو بهروم واستاد با اون كفشاي بلندم بازم تاروي شونش بودم نميدونم

از قصد بود يا همينجوري ولي نزديك تر اومدو از كنار شونه ي راستم خم سد طرف كمدو با يه نفس عميق

كنار گودي شونم كه مور مورم كرد گفت

سامي-اون مجلسيه رو ميگي؟

سريع ومدم كنارو گفتم

من-اره

كفشو كتو شلوارو برداشت رفت تو رختكن يه يه ربع بعد اومد بيرون واي خدا كمك كن غش نكنم كتو

شلوار فيت فيت تنش بود موهاي نم دارش ريخته بود روي پيشونيشو ازش يه مجسمه زيبايي ساخته

بود كروات به دست اومد پيشم

سامي-برام ميبندي؟

من-اره بده برات ببندم سه گره ببندم يا دوگره

سامي - مامانم هميشه سه گره ميبست

بعدش يه اه كشيد اخي دلش براي مامانش تنگ شده

رفتم يكم نزديك تر يقه ي كتشو گرفتم كشيدم پايين تر تا قدم برسه براش ببندم صورتش دقيقا روبه روي

صورتم بود فيس تو فيس بوديم نگاهش رو تمام عجزاي صورتم ميچرخيد كرواتو انداختم دور گردنش سرش

اومد نزديك تر يه چرخو يه گره به كروات دادم سرش اومد نزديك تر گره ي اخر يكم كرواتو محكم تر كردم

سرش اومد نزديك تر.......

 


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان عشق به توان6
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلودرمان عشق چیز دیگری است(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:f_javid

قسمتی از این رمان زیبا:

- نه به اون لبخند نه به اين اخم وتخم. سلام رها خانوم گل خودم. باز که پشتت رو نگا نکرده تير بار شروع

کردي.(با خنده): پيغامتون رو سريعا به اين آقاي دکتر بي فکر رسوندم. گفتم بابا عروس خوشگلت الان بد

خلق ميشه باز دوباره ها.(همزمان دستاي رها رو توي دستش گرفت و آروم بوسه اي روي اونا زد و با

لذتي وصف نشدني خيره به صورتش شد.): رها ماه شدي. هر چي نگات کنم سير نميشم. اين لباس تو

تن تو يه جلوه ديگه پيدا کرده. اصلا زمين تا آسمون با چيزي که من خريدم فرق ميکنه.(هي به اين پسره

ميگم بيا تا اين عروسکت دلتنگت نشده. ميگه بيام ميزنتم): واي رها ميخوام همين الان بدزدمت ببرم يه

جا که فقط خودم تماشات کنم. انقد نگات کنم تا بلکه يه کم سير شم.

- بيخود. چشاتو درويش کن باز پر رو شدي. در ضمن اصلا هم دلتنگ جنابالي نبودم. حالام برو تا منم

بيام پايين.

- نه ديگه رها خانوم. اول اون اخماتو باز ميکني بعدم دوتايي با هم ميريم پايين. البته عجله اي نيستا. کار

داري من همينجا ميشينم تا به کارت برسي.(نگاهي شيطنت بار و يه لبخند)

- نخير من کاري ندارم ميتونيم بريم.

- (آروم از جيب کتش يه دونه گل ارکيده سفيد رو در مياره و روبروي رها مي ايسته و با نگاهي لرزان و داغ

و دستايي سرد گل رو داخل قسمت بالاي موي رها که يک شينيونه نيمه گل مانند شده فرو ميکنه و نگاه

طوفانيش رو به روي رها مي پاشه و بوسه اي نرم و آروم روي چشم رها ميگذاره.)


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان عشق برنامه ریزی شده
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان برای همیشه سلام برای همیشه خداحافظ(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)
 
نويسنده: secret girl103

خلاصه داستان: داستان دختريه كه فكر ميكنه يه عاشق واقعيه كه به خاطر عشقش خيلي فداكاري

ميكنه. اون حتي ميدونه كه فداكاري هاش بيش تر حماقته تا فداكاري، ولي به خاطر عشقش نميتونه بي

خيال بشه. زندگيه اون با ورود به دانشگاه جوري عوض ميشه كه هيچ وقت فكرشم نمي كرده...

 قسمتی از این رمان زیبا:

اون موقع ها تنها فكرم امير بود كه مثل هميشه عاشقش بودمو دوستش داشتم. اصلا نمي تونستم فكر

كنم بعد از اون همه سختي و ناراحتي كه تحمل كردم يه روز قرار باشه واسه هميشه بي خيالش بشم.

درسته كه اون خيلي اذيتم كرد، چه وقتي كه معتاد بود و چه وقتي كه ترك كرد هميشه با حرفاش ناراحتم

ميكرد اما دلم خوش بود به اينكه دوستم داره و بعده ها درست ميشه. سعي مي كردم هميشه دركش

كنم، همه جوره حمايتش مي كردم. رو حرفش حرف نمي زدم. صبر و تحملم برعكس اين روزا اون وقتا

خيلي زياد بود. تا اينكه يه شب داشتم واسه امتحان فردا صبحم درس مي خوندم كه امير اس داد.

-مينا بايد باهات حرف بزنم.

ميشه بذاري واسه يه وقت ديگه؟ الان دارم درس مي خونم.

-نه، همين الان بايد باهات حرف بزنم.

باشه، بگو

-ببين مينا، من تورو از دنياهم بيشتر دوست دارم. تو دنيا اگه يه دختر باشه كه تو پاكي، صداقت، خوبي و

خانومي تك باشه، اون تويي.

حرفاش داشت نگرانم مي كرد. يه حس خيلي بدي داشتم. بهش گفتم:

خواهش مقدمه چيني نكن. حرفتو رك و راست بزن. مي دوني كه من از اينجور حرف زدن خوشم نمياد

پس درست بگو چي مي خواي بگي.


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان برای همیشه سلام برای همیشه خداحافظ
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان بادیگارد(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

خلاصه داستان: درمورد دختريه که بخاطر شغل باباش هميشه باديگارد همراهشه. ولي دختر از سر

لجبازي با پدرش باديگاردها رو ميپيچونه يا فراريشون ميده...

نوع رمان: عشقولانه، طنز، پليسي

قسمتی از این رمان زیبا:

محسن: از کي تا حالا دختري که توي چشمم نگاه ميکرد و بهم ميگفت عوضي خجالتي شده؟

من: آاه نداشتيما، اگه قرار باشه بگي منم ميگم که بهم ميگفتي هرز...

دست روي لبم گذاشت و نذاشت جمله م رو کامل کنم.

محسن: من احمق بودم که اين حرفها رو ميزدم، راستش با اون رفتاري که تو داشتي من فکر ميکردم اين

فکرم درسته و تو اونجوري هستي که نشون ميدي. اما بعدها متوجه شدم همش فيلم بوده که لج بابات

رو در بياري. آوا تو با اينکه از بچگي آزاد بودي اما هيچوقت کار اشتباهي نکردي. ميدوني وقتي که ميديدم

با پسرا حرف نميزني و محلشون نميذاري چه حس خوبي بهم دست ميداد. وقتي کاميار

تعريف ميکرد که بستني رو خالي کردي روي سر پسره.

وقتي که کتابهاي ديني رو ازم گرفتي، وقتي که نماز خوندي و روزه گرفتي، اينا همش باعث شد که

بفهمم من چقدر درمورد تو اشتباه ميکردم. من ظاهربين بودم. الان اينقدر بهت ايمان دارم که حاضرم

سرت قسم بخورم. تو پاکي، برعکس ناز....

ايندفعه من بودم که دست گذاشتم روي لبش. به چشمهاش نگاه کردم.

من: ديگه از گذشته حرف نميزنيم، از حال حرف ميزنيم. از کسي حرف نميزنيم، فقط از خودمون. باشه؟

محسن لبخند زد و چشمهاش رو به علامت مثبت بست.

من: آها سوالم يادم اومد. محسن تو چرا هميشه مشکي تنته؟

محسن: نميدونم، بعد از اون موضوع ديگه هميشه مشکي ميپوشيدم.

من: ديگه حق نداري مشکي بپوشي، رنگاي شاد ميپوشي.

محسن: من همه لباسام مشکين، فقط دوتا لباس سورمه اي دارم.

من: اشکال نداره، با هم ميريم خريد و لباسهاي رنگي ميخريم.

محسن: آخه آخر عمري من رنگاي شاد بپوشم؟ مردم بهم ميخندن.

من: کجا پيري تو؟ تازه ?? سالته، يعني اول جوونيته.

محسن: هرچي، به قيافه من ميخوره که لباس رنگي بپوشم؟

دقيق بهش نگاه کردم،واقعا جذاب بود و هيچي کم نداشت. البته اين نظر من بود و بقيه رو نميدونستم.

من: آره، خيلي خوبم ميخوره. مخصوصا طوسي و سفيد. ميدوني چه جيگري ميشي؟

محسن با چشاي گرد شده نگام کرد: چي ميشم؟

من: جيگر ديگه.

محسن: من نميدونم شماها اين اسمها و لقبها رو از کجا مياريد؟

من: خوب ديگه.

باز احساس سرما کردم و رفتم توي بغلش و محسن سفت منو گرفت. همين چند ماه پيش بودا که چه

لقبهايي بهش ميدادم. از اين فکر خنديدم
 


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان بادیگارد
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان خواستگاری یا انتخاب(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:م.مودب پور

قسمتی از این رمان زیبا:

«فريبا و شهره واستادن و منتظرن که مترو بياد . در ض من دارن با هميديگه صحبت مي

کنن. تو مترو يه عده خانم و آقا هم هستن. البته بيشتر خانما هستن»

فريبا : يه دختر ، کالا يا يه چيز فروشي نيس که بذارنش تو يه مغازه و براش مشتري بياد

و اگه پسنديدش، ببره بزاره تو خونه ش!

مريم : منکه از اين جرات آ ندارم به بابام بگم من مي خوام برم خواستگاري!

فريبا : پس حق انتخاب ما چي مي شه؟ ! يعني ما محکوميم که هميشه انتخاب بشيم؟ 1

حق نداريم خودمون انتخاب کنيم؟!

مريم : آخه چه جوري مي شه؟ ! يعني اگه ما سه تا اين رسم رو عوض کنيم، ديگه از اين

به بعد جاي اينکه پسرا بيان خواستگاريه دخترا، دخترا مي رن خواستگاريه پيرا؟!

«تو همين موقع فريبا متوجه صحبت دو تا خانم که کنارشون واستادن مي شه و به مريم و

شهره اشاره مي کنه که اونام گوش کنن» 

يکي از خانمها : تو بميري مهين، صد تومن صد تومن از خرجي خونه زدم تا پول

آرايشگاه رو گذاشتم کنار ! بجون تو با چه بدبختي از خانمه وقت گرفتم و رفتم پيش ش .

کردم! ترو کفن به مرگ تو سه ساعت تموم زير دستش جون دادم تا سرمو High Light

کردم اگه دروغ بگم ! همچين خودمو تند رسوندم خونه که نکنه آقا زودتر از من برسه !

خلاصه يه دستي تو صورتم بردم و نشستم با ذوق و شوق تا آقا تشريف بيارن خونه.

«اين خانم هر قسمي که به جون دوستش مي خوره، قيافه ي دوستش بد مي شه و انگار

داره حالش بهم مي خوره»

خانم اولي ادامه مي ده : تا رسيد و رفتم جلوش اما ترو تو گور گذاشتم اگه دروغ بگم،

دريغ از يه نيگاه خشک و خالي!

خانم دومي : وا! خواهر داري چيز تعريف مي کني يا داري مراسم کفن و دفنت منو انجام

مي دي؟!

«خانم اولي مي خنند و مي گه »

اوا خاك تو گورت نکنن! دارم با آب و تاب برات تعريف مي کنم!

خانم دومي : حالا چي شده بالاخره؟

خانم اولي : اصلا نفهميد رنگ موهام عوض شده!

خانم دومي : فقط فوق تخصص حال گيري دارن خاك بر سرا!

خانم دومي : بهش گفتم احمد متوجه هيچ تغييري نشدي؟ ! مرتيکه يه نيگاه دور و ورشو

کرد و گفت باز جاي مبلا رو عوض کردي؟ خب کمرت مي گيره، مي افتي رو دستمون!

خانم دومي : گور به گور شده ها، زن خودشون به اين گنده گي رو تو دو قدمي شون نمي

بينن آ! اما اگه از تو کوچه يه ...

«فريبا و دوستاش يه نگاهي يه هميديگه مي کنن و چند قدم مي رن اون طرف تر و فريبا

به دوستاش مي گه»

اينا سرنوشت انتخاب شده ها و برگزيدگانه ها!


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان خواستگاری یا انتخاب
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان عاشقم باش(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

خلاصه داستان : اين داستان، داستان زندگي دختر جواني به نام شقايق است. شقايق در يک خانواده

معمولي در جنوب شهر تهران زندگي ميکرد. خواهر شقايق ليلي با احسان ازدواج کرده بود و در ظاهر زوج

خوشبختي بودند. شقايق هم عميقاً شوهر خواهرش را دوست داشت. زندگي آرام و خوبي داشتند تا

اينکه پسر عموشون سعيد بعد از سالها از ژاپن بر ميگرده و آتش زير خاکستر مانده عشق ليلي را با

خواستگاري از شقايق روشن ميکنه. شقايق به سرعت او را رد ميکنه ولي ليلي پنهاني با سعيد قرار

ميذاره و تصميم ميگيره که از احسان جدا بشه و با سعيد ازدواج بکنه. احسان که عاشقانه ليلي را

دوست داشت شکست عشقي بدي ميخوره. شقايق که از اول هم عاشقانه احسان را دوست داشته

بعد به احسان نزديک ميشه ولي احسان بدجوري او را بيرون ميکنه و يکي دو روز بعد قبول ميکنه که با

شقايق ازدواج کنه به اين شرط که تا ابد جدا از هم زندگي کنند و فقط در ظاهر زوج خوشبختي باشند..

شقايق که عشق او را کور کرده بود تمام شرط و شروط احسان را ميپذيره و به اين فکر ميکنه که بالاخره

از محبت خارها گل ميشود. در حاليکه نميدونسته احسان ديگه قلبي نداره که به او تقديم کنه.

سرنوشت انتقام خودش را از ليلي و سعيد ميگيره و ..

اسم کامل اين رمان عاشقانه عاشقم باش است و فوق العاده خواندني و جذاب است!

نويسنده: نجمه پژمان

قسمتی از این رمان زیبا:

ديگه از دستش کلافه شده بودم. آرزو مي کردم که زودتر به خانه برسم تا از نگاههاي خيره و حرفهاي

عاشقانه اش نجات پيدا کنم.

صورتم را به طرف خيابان چرخاندم تا حد اقل از نگاههاي عاشقانه اش در امان باشم،پشت چراغ قرمز

توقف کرده بوديم که شيشه را پائين کشيد.صداي بچه گانه اي به گوشم رسيد که مي گفتآقا گل دارم

گلهاي قشنگ،گل مريم،رز،داوودي لطفاً براي خانمتان گل بخريد.آنقدر از دست مسعود عصباني بودم که

برنگشتم صورت آن بچه را نگاه کنم صداي مسعود را شنيدم که مي گفت:

- داوود را در خانه جا گذاشتيم پس داوودي نمي خوايم،مريم و رز هم دوست ندارم ببينم گل شقايق

نداري؟

- خير آقا!

گوشهايم را تيز کردم تا ببينم درست شنيدم خدايا اين پسر عموي ديوانه از جان من چه مي

خواست؟عجب غلطي کردم با او همراه شدم!

- حيف شد اگر گل شقايق داشتي حتما ازت مي خريدم البته اشکال نداره چون ما خودمون گل اصليه رو

داريم ايناهاش اينجا نشسته.

با خود گفتم،مسعود بيچاره فکر کردي بچه گير آوردي و مي توني با اين الفاظ عاشقانه قلب منو تسخير

کني بهتره دمت را روي کولت بذاري و بري پيش همونايي که دلشون برات غش و ضعف مي ره.

گاهي خودم متعجب مي شدم که چرا تا حالا نگذاشته ام هيچ عشقي به دلم نفوذ پيدا کنه من

نجواهاي عاشقانه را از گوشه و کنار مي شنيدم اما هميشه خونسرد نظاره گر بودم دوست نداشتم هيچ

مردي به من ابراز علاقه کند زيرا دردي در دل داشتم که ناگفتني بود و همان باعث شده بود تا دريچه قلبم

را به رو هيچ کس نگشايم .

خواهرم هميشه منو به باد مسخره مي گرفت و مي گفت تو قلبي از سنگ داري،من زماني که به سن

تو بودم با هر کلمه عاشقانه اي صورتم گل مي انداخت اما تو انگار نه انگار که جنس مخالفي به تو ابراز

علاقه مي کند خيلي بي تفاوتي، و من در دل مي گفتم، دردي در سينه دارم که اگر گويم زبان سوزد

ورنه مغز و استخوان سوزد.


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان عاشقم باش
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان آن نیمه دیگر(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:anital

خلاصه: ترلان دختر يکي از قاضي هاي معروف تهرانه. برخلاف اون چيزي که توي خانواده ش رسمه اهل

درس و مشق نيست و عشق رانندگي داره. در نتيجه ي پاپوشي که براش درست مي کنن وارد يه باند

مي شه. اونجا ازش انتظار دارن کارهايي رو انجام بده که وجدانش قبول نمي کنه. بين دو راهي گير مي

کنه... بين زندگي خودش و زندگي ديگران... زماني که تصميم قطعيش و مي گيره رويارويي با آن نيمه

ديگرش مسير نقشه هاش و عوض مي کنه... .

ژانر: عاشقانه... هيجاني... پليسي... اکشن هم که توي خونمه


قسمتی از این رمان زیبا:

يه پيرهن دکلته ي سبز پوشيده بود که با چشم هاي خوشرنگش هماهنگ شده بود. موهاش بلند و

طلايي ش و سشوآر کشيده بود و دورش ريخته بود. زيبايي خيره کننده ش با اون آرايش نفس گير شده

بود. يه خودم اومدم. به دنبال بارمان از پله ها پايين رفتم. وقتي متوجه شدم که بارمان حتي نيم نگاهي

هم به راضيه ننداخته خوشحال شدم. آهسته بهش گفتم:

آفرين پسر نجيب و سر به زير!

صورتش و کج و کوله کرد و گفت:

من از دخترهاي مو طلايي خوشم نمي ياد.

انتظار داشتم جمله ي دلنشين تري ازش بشنوم. هنوز اين فکر از ذهنم بيرون نرفته بود که بارمان

چشمکي بهم زد و گفت:

در عوض ارادت خاصي به خانوم هاي چشم آبي و مو قهوه اي دارم.

تازه داشتم مي فهميدم معني قند تو دل آب کردن يعني چي.

رادمان با لحن طلب کارانه اي گفت:

ببخشيد! منم اينجا وايستادم ها! گفتم يه يادآوري کرده باشم.

بارمان گفت:

هميشه سرخري.

رادمان پوزخندي زد و گفت:

بديش اينه که نمي توني دکم کني.

به سمت رويا رفتم که يه گوشه ي سالن ايستاده بود و دو تا برادر و که داشتن کل کل مي کردند تنها

گذاشتم. رويا داشت چپ چپ نگاهم مي کرد. با اين که کنارش ايستاده بودم بهش نگاه نمي کردم. بعد

از حرف هايي که بهم زد تلاش کرده بودم که حدم و در رابطه با بارمان بدونم ولي مشکل اينجا بود که من

هرلحظه و هر روز بارمان و مي ديدم... هميشه جلوي چشمم بود... و اين کار و براي از اون گذشتن

سخت مي کرد...


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان آن نیمه دیگر
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان پرستار من(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسندگان :دنیاو گیسوی شب

خلاصه:دختري که زندگيش پر از پستي بلنديه..بر اثر يه اتفاق همه ي زندگيش تغيير مي کنه...شايد به

سوي خوشبختي ميره شايد هم...

قسمتی از این رمان زیبا:

بعد از کلي تعارف تيکه پاره کردن براي اينکه منو برسونه سوار شدم و آدرس يه کتاب فروشي و دادم تا

منو برسونه اونجا..بايد چند تا رمان مي خريدم وگرنه کلافه مي شدم..

من همين طوري خنگ مي زدم فکر کن کلافه هم بشم..

چي مي شود...

از ماشينش پياده شدم و بهش قول دادم يه روز برم خونشون..

عليرضا يکي از بچه هاي خوب دانشگاه بود..در واقع يکي از بهترين ها بود...

اوي اوي..بد برداشت نکنيدا..داداشم بود..

زبون درازيييييييييي...

من رابط اون و ارغوان بودم..ارغوان دوست دبيرستانيم بود که دانشگاه هم با هم بوديم..

آخي..چقدر با هم مي خنديديم..

علي ميومد پيش من التماس مي کرد با ارغوان حرف بزنم بره خواستگاريش..

خيلي بچه خوبي بود...به قول بچه هاي يوني اهل حال بود شديد..

مي گفت...مي خنديد..بي شيله پيله بود...حرفشو رک مي زد..

دقيقا مشخصات يه بچه ي خوب..و تا چند ماه ديگه بابا ميشد..

آخي..اين خودش بچه اس..الهي..قراره هم عمه بشم هم خاله...جونم اون ني ني..

بعد از خريدن سه چهار تا کتاب درسي و سه تا رمان م.مودب پور به سمت خونه رفتم..تا حالا رمان هاي

مودب پورو نخونده بودم و با توجه به حرفاي بچه ها که خيلي تعريف مي کردن تصميم گرفتم امتحانشون

کنم...

يلدا..گندم و ياسمين رو خريدم...

ترجيح دادم پياده روي کنم...همينجور که قدم ميزدم به اين چند روز فکر مي کردم..

به شهاب..

به کاراش..

به اعتيادش..

به عصبانيتش..

به خودم..

به مسخره بازيام..

به ديوونه بازيام..

به ضعف هام..

و به هزاران چيز ديگه..

به اينکه چقدر زندگيم پر هياهو شده بود...


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان پرستارمن
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
آخرین نوشته ها
»»
Theme Design By : Parsism