parsism

صفحه نخست    آرشیو مطالب    همه مطالب وبلاگ    ارتباط با مدیر وبلاگ    خروحی وبلاگ
دانلود رمان آبی به رنگ احساس من(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

جلد دوم عشق و احساس من

نویسنده:فرشته ۲۷

 موضوع:*عاشقانه..کل کل..هيجاني..پليسي*

خلاصه رمان " آبي به رنگ احساس من " : ( جلد اول ) همه چيز رو درمورد بهار خونديد و با مشکلات و

احساسش اشنا شديد..خب اينجا هم ادامه ش رو ميذارم..منتها هيجاني تر..در ( جلد دوم ) مي خونيد

که :

بهار همون شبي که مي خواد صندوق رو باز کنه و بفهمه منظور مادرش از بيان اون حرف ها چي

بوده..ناگهان برق ها قطع ميشه..رعد برق شديدي مي زنه..شدت باران زياد بوده..بهار مي ترسه..براي

اولين بار از وقتي تنها شده مي ترسه..ميره بيرون که از همسايه شون کمک بگيره..از صداي رعد وبرق

وحشت داشته..ولي همين که قدم به داخل کوچه ميذاره و جلوي خونه ي همسايه مي ايسته..ناگهان

دستي جلوي دهانش رو مي گيره و..

در ادامه مي خونيد که بهار توسط کيارش به دبي فرستاده ميشه..قراره به يکي از شيخ هاي پولدار عرب

فروخته بشه..به خاطرزيبايي که داشته همه خواهانش بودن..اونجا با مردي به اسم" پارسا شاهد"اشنا

ميشه..البته اشنايي که نه..پارسا شاهد مي خواد بهار رو بخره..مرد جواني خوش پوش و جذاب و

بسيـــار زياد پولدار که دو رگه..از پدر ايراني واز مادر عرب..جذابه و مغرور..هميشه دنبال بهترين

هاست..کسي که خيلي سخت ميشه جلوش بايستي..و معلوم نيست چي پيش مياد..ايا بهار قسمت

اين مرد جوان ميشه يا اينکه..

توي اين رمان قراره اتفاقات زيادي بيافته..اتفاقاتي که سرنوشت بهار رو تغيير ميده..يکي از همون اتفاقات

فرستاده شدن بهار به دبي هست..و اتفاق ديگري که مي تونه براي بهار سرنوشت ساز باشه اسراريه

که دراون صندوقچه نهفته..ولي ايادستش به اون صندوقچه مي رسه؟..يا اينکه ناخواسته مسيرزندگيش

تغيير مي کنه و اون هم طبق همون چيزي که در اون صندوق هست؟..اريا کمکش مي کنه؟..بر مي

گرده؟..سرنوشت اين دو چي ميشه؟..

فکر مي کنم جلد دوم متفاوت و جذاب باشه..اميدوارم همينطور باشه وشما دوستان از خوندنش لذت

ببريد..

قسمتی از این رمان زیبا:

چند لحظه نگام کرد ..زل زده بود تو چشمام.. يه دفعه بلند زد زير خنده..

تا به خودم بيام از جا کنده شدم..منو گرفت رو دستاش ..

هم تعجب کرده بودم..هم خنده م گرفته بود..

-منو بذار پايين..

شيطون نگام کرد وگفت :نخير..شما تو اتاق مياي پايين نه اينجا..

با خنده گفتم :اريااااا..

بلندتر خنديد وگفت :جان اريااااا..اينجوري صدام مي کني اشتهام باز ميشه ها..

اخم شيريني کردم و با ناز دستامو انداختم دور گردنش..

-الان که وقت غذا نيست..فعلا برو ظرفا رو بشور..

از اشپزخونه رفت بيرون و همونطور که رو دستاش بودم گفت :بي خيال ظرفا..تا دونه ي اخرشو فردا برات

مي شورم..فعلا اشتهام باز شده..

با خنده گفتم :نميشه فعلا ميل نداشته باشي؟..

نگام کرد وشيطون گفت :ضعف مي کنما..

بلندتر خنديدم ..بي هوا لبامو بوسيد..ديگه چيزي نگفتم..

رفتيم تو اتاق و اريا با پا در رو بست..

اون شب هم من بودم و اغوش گرم اريا و بوسه هاي اتشينش..

دانلود برای جاوا

دانلود برای آندروید

دانلود برای pdf

دانلود برای آیفون و تبلت


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان آبی به رنگ احساس من
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
آخرین نوشته ها
»»
Theme Design By : Parsism