parsism

صفحه نخست    آرشیو مطالب    همه مطالب وبلاگ    ارتباط با مدیر وبلاگ    خروحی وبلاگ
دانلود رمان باورم کن(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:آرام رضایی(aram-anid)

قسمتی از این رمان زیبا:

رو تخت ولو شده بودم و درس مي خوندم. که صداي اس ام اسم اومد. صفحه رو باز کردم بازم اون بود،

سينا.نمي فهميدم منظورش از اس ام اس دادن چيه؟دفعه اول سه هفته قبل اس داد.متعجب ازشماره

ناآشنا يه نگاهي به متن کردم. يه متن ادبي بود.

فکرکردم الهه است يکي از همکلاسيام که همش تو کار اس و جک و متن و اينا بود.آخه مدام شمارش و

عوض مي کرد. بعد کلي گشتن يه متن خوب پيدا کردم و براش فرستادم. چند تاي ديگه داد و من از سه

چهارتاش يکي شو جواب مي دادم. با متن ادبي يا جک.

گذشت و فرداشم دوباره همون شماره اس داد. يه لحظه به ذهنم رسيد که نکنه الهه نباشه. براي

مطمئن شدن به اون يکي شماره الهه اس دادم که چه خبر نيستي کجايي؟

جواب داد: همين جاييم از احوال پرسياي شما. کم پيدايين نه زنگي نه اسي تو دانشگاهم معلوم نيست

کجاها غيب مي شيد.

چشمام گشاد شده بود. سريع اس دادم که: الهه اين شما ره رو ميشناسي؟

شماره رو فرستادم که گفت: نه کيه؟

منم گفتم: تا حالا فکر مي کردم تويي ولي الان نمي دونم کيه.

سريع به شماره ناشناس اس دادم که : سلام چه طوري چه ميکني؟

مي دونستم طرف من و ميشناسه شايد يکي ديگه از همکلاسيامون بود.

جواب اومد: خوبم شما خوبي؟ در حال درس خوندني؟ يا دانشگاهي؟

وا يعني اين کي بود؟

من اس دادم: دارم مي درسم تو چه ميکني؟

جواب: من شرکتم در حال کار.

هر چي به مخم فشار آوردم ببينم کدوم يکي از همکلاسيامون تو شرکت کار مي کنن يادم نيومد. بين

پسرا و دخترا ميگشتم اما بازم پيدا نمي کردم.

اس دادم: ببخشيد من هر چي فکر کردم اسمتون يادم نيومد با چه اسمي بايد شماره رو ذخيره کنم؟

نمي خواستم بگم من نمي شناسمت اونوقت هر کدوم از بچه ها بود مي گفت تو دو روزه داري اس بازي

ميکني با من هنوز من و نشناختي؟

يهو اس اومد. نوشته بود: من سينا هستم شوهر مريم. شمارتون و از مريم گرفتم که تو دانشگاه که

خطش آنتن نميده به شما زنگ بزنم تا نگران نشم.

واي خدا خوب شد آبرومو حفظ کردي. اي مريم اگه دستم بهت برسه مي کشمت.

سريع اس دادم و گفتم: ببخشيد من شما رو با يکي از دوستام اشتباه گرفته بودم شرمنده.

سينا: نه خواهش ميکنم اين چه حرفيه خوشحال شدم. بازم اگه اي جک و متن داشتين بفرستين.

ديگه جوابش و ندادم.

سريع زنگ زدم به مريم و جيغ و کشيدم سرش.

من: اي بي شعور تو نبايد به من بگي که شماره امو دادي به سينا. اگه من دوتا حرف يا جک بي

ناموسي بهش مي دادم کي جوابگوي شرف از دست رفته ام بود؟

بعد کلي جيغ و داد رضايت دادم و ماجرا رو براش تعريف کردم و کلي از خودش و سينا عذر خواهي کردم

که نشناختم.

اين گذشت و بعد اون روز سينا تک و توک اس مي داد. يکي دو روز اول متن و جک بود. بعد شروع کرد به

حال و احوال و اخبار روز دادن. يه دفعه يه ساعتي اس داد که مي دونستم خونه است. از هر 10 تا اس

يکيش و جواب مي دادم. مي خواستم بفهمم مريم مي دونه سينا بهم اس مي ده يا نه. چون تو فرجه

بوديم اس دادم به مريم و در مورد درس ازش پرسيدم. بعد سه تا اس به مريم انگاري سينا ميفهمه که

من به مريم اس مي دم و ديگه اس نميده بهم.

فردا صبحش بهم اس ميده که: سلام ديشب چي ميگفتي به مريم؟

يه حس بدي داشتم. نمي خواستم بهم اس بده مخصوصا" که فهميده بودم مريم هم بي خبره. کم

محلي و جواب ندادن به اس هاشم فايده نداشت چون بازم به کارش ادامه مي داد. کلي با خودم فکر

کرده بودم که چرا به من اس مي ده؟ مگه چقدر من و ميشناسه؟ مگه قيافه من چي ديده بود که به

خودش اجازه مي داد بهم اس بده؟ منم به خاطر مريم نمي تونستم چيزي بگم بهش. يا داد و بيداد کنم.

بعدم مطمئن نبودم که آيا همين جوري اس ميده يا با منظور خاصي اس ميده؟

يک ساعت پيش اس داد. عصبي شده بودم. اگه از اس دادن منظوري نداشت چرا مريم نمي دونست که

سينا بهم اس ميده

هر چي فکر مي کردم سر در نمياوردم که چي کار کردم يا چه جوري رفتار کردم که اين پسره يه همچين

فکري در موردم بکنه. اصلا" مگه چند بار من و ديده بود؟ يک بار دم دانشگاه که مهسا و الناز و درسا هم

بودن. يک بارم تو عروسي که بازم همه بودن. ياد لباسم افتادم. لباسم درسته حلقه اي و کوتاه بود اما با

کت و جوراب پوشونده بودمش.

لباس درسا و الناز که بازتر و لختي تر از لباس من بود. هر جوري که فکر مي کردم مي ديدم کاري نکردم

که به باعث بشه اون به خودش اجازه اين کارو بده. اعصابم بهم ريخته بود. هر بار که اس مي داد اونقدر

عصبي مي شدم که بعدش اصلا" نمي تونستم تمرکز کنم رو درسم. اين کارش باعث مي شد از خودم

بدم بياد. به خاطر چيزي که نمي دونستم چيه.

عصبي اس دادم: آقا سينا چرا به من اس مي ديد؟

سينا: نمي دونم چرا. وقتي مي بينمت حس مي کنم يه جورايي بهم آرامش مي دي. قيافه ات مليحه و

آروم ميکنه آدمو.

با دهن باز و عصبي در حالي که دستام ميلرزيد گفتم: منظورت چيه؟ مي دوني که من دوست مريم

هستم. هر چي باشم نامرد نيستم. دوست سه ساله ام و ول نمي کنم به توي نامرد بچسبم.

سينا: من نامرد نيستم. من مريم و دوست دارم. نمي گم بهش خيانت کن. ميگم با هم دوست باشيم.

حرف بزنيم. بهم کمک کنيم. همديگرو آروم کنيم.

اين پسره احمقه يا من و احمق فرض کرده؟ فکر کرده دختر 15 ساله ام؟

من: ببينيد آقاي نا محترم. من نمي خوام با کسي دوست بشم. من تنهاييم و دوست دارم و دلم نمي

خواد کسي و به تنهاييام راه بدم. بعدم عمرا تو يکي و راه بدم. مگه آدم قحطه. من نمي خوام تو رو آروم

کنم نمي خوامم تو من و آروم کني. بابا تو شوهر بهترين دوستمي. اين و مي فهمي؟ دست از سرم

بردار. چي از جونم مي خواي؟ اصلا" ما چه حرفي داريم که با هم بزنيم. تو جلوي مريم يک کلمه حرف

نمي زني. الان پشت تلفن چه حرفي داري که بخواي بزني؟

سينا: اونروز که سوار ماشين شدي خيلي دلم مي خواست باهات حرف بزنم . اما مريم بود و نمي شد.

اگه نبود بهت مي گفتم.

عصبي اس دادم: مثلا" اگه نبود چي مي خواستي بگي؟

سينا: (( من دوست دارم))

دانلود برای جاوا

دانلود برای آندروید

دانلود برای pdf

دانلود برای آیفون و تبلت


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان باورم کن
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
آخرین نوشته ها
»»
Theme Design By : Parsism