X
تبلیغات
دنیای کتاب الکترونیکی،جاوا ،آندرویدوpdf دنیای کتاب الکترونیکی،جاوا ،آندرویدوpdf - دانلود رمان گل عشق من و تو (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

parsism

صفحه نخست    آرشیو مطالب    همه مطالب وبلاگ    ارتباط با مدیر وبلاگ    خروحی وبلاگ
دانلود رمان گل عشق من و تو (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

اين رمان و تمامي اتفاقاش حقيقته تو اين رمان سعي دارم مشکلات زندگياي جديد و بيان کنم...سعي

کردم مشکلاي سطحي و بيشتر به رخ بکشم... و اينکه فراز و نشيب تو زندگي مشترک نشون

بدم...دختر و پسر  با دعواهاشون...حسودياشون...کل کلاشون و قهراشون ...

سعي کردم کمي از دخترا از زنا و احساساتشون بيشتر بگم و اينکه يه نکته هاي کوچيکي تو نوشته هام

هست که فکر مي کنم به دردتون بخوره... اميدوارم تو بيانشون موفق بوده باشم(شیوا اسفندی)

قسمتی از این رمان زیبا:

همينجور داشتم نگاه مي کردم که بين زمين و اسمون معلق شدم...يه جيغ خفه کشيدم آخه خيلي

ناگهاني بود...چشمام و که باز کردم تو بغل آرشام بودم...بهم خنديد و گفت:

آرشام: خيليم ناگهاني نبود تو که مي دونستي من الان تا تخت بايد بغلت کنم...

من: چشم از چشماش گرفتم و به گره کرواتش نگاه کردم و گفتم حواسم نبود...

آرشام چيزي نگفت و من وبرد تو اتاق و گذاشت رو تخت...

من: مي خوام برم حموم با اين مو نمي تونم بخوابم...

آرشام: خوب ما نمي خواييم بخوابيم که عزيزم...

يکم خجالت کشيدم و گفتم: من بايد برم حموم اول...

آرشام رفت و در حموم و باز کرد و گفت بفرما خانم... بلند شدم و رفتم تو حموم...

آرشام با شيطنت گفت منم بيام...

من: نه تو بعد از من بيا...لباسام و در آوردم واي بايد وان و ميزاشتم پر شه بيخيالرفتم اون يکي حموم...

به هر زحمتي بود تموم چسب موي موهام و شستم و با صابوني که رويا گفته بود تموم صورتم و پاک

کردم... اومدم بيرون...

آرشام نبود اما يه لباس خواب مشکي قرمز برام انتخاب کرده بود...واقعا مردا چراانقدر عشق قرمزن؟!!!

لباس و پوشيدم و موهام و شونه زدم ...انقدر با حوله آب موهام و گرفتم که انگار نه انگار الا نحموم

بودم...يه کرم به صورتم زدم و با يه رژ کمي عطرم رو خودم خالي کردم...

رفتم بيرون...آرشامم حموم بود صداي آب ميومد... رفتم رو تخت و خوابيدم...کمي استرس داشتم و از

اونجايي که من اگه استرس داشته باشم خوابم نميبره نفهميدم کي خوابم برد...

دم دماي صبح بود بيدار شدم...آرشام لخت بود يعني فقط شورتش تنش بود...يه پاش لاي پاهاي من بود

و کامل بغلم کرده بود... لبخندي زدم و دستم و گذاشتم رو دستش...خواب بود...

واي من خوابم برد اين بيچاره حتما دلش نيومده بيدارم کنه...اشکال نداره همون بهتر که اتفاقي نيافتاد...

من معتقدم که شب اول که خسته ايم نبايد اتفاقي بيفته چون خاطره خوشي بهجا نميزاره و ممکنه

خيليا از نزديکي به هم زده بشن ...اين و روانشناسا هم ميگن اينم شروع قسمت سخت زندگي من...

اميدوارم قسمت همتون بشه!!!! ( برداشت بد نکنيد منظورم اين بود ايشاالله عروسيتون....شب همگي

بخير...

چشمام و که باز کردم ديگه مثل ديشب تو بغل آرشام نبودم اصلا آرشام نبود...ساعت و نگاه کردم 12

بود.يعني آرشام کجاست؟؟بلند شدم وبعدازتعويض لباس و شستن صورتم کمي ارايش کردم ورفتم

بيرون...

آرشام نشسته بود تو حال و سرش و گرفته بود بين دستاش...انگار که کلافست...

من: سلام عزيزم...صبح بخير...کي بيدار شدي؟

اومدم برم سمتش...که با اخم سرش و بلند کرد سر جام وايسادم...اين چرا اينجوري شده بود...حتما به

خاطر ديشبِ...

من: آرشام ببخشيد من ديشب نمي خواستم بخوابم باور کن سرم و گذاشتم رفتم...

آرشام: مهم نيست... چيزي که زيادِ زن...

از حرفش خشکم زد...چقدر بيشعور...نامردِ بيمعرفت... چيزي نگفتم داشتم برمي گشتم برم تو اتاق

که...

آرشام: صبر کن..

همونجور که پشتم بهش بود ايستادم...

آرشام: با تواَم...

برگشتم سمتش...

با دستش اشاره کرد به پايين اُپن نگاه کردم...سه تا دسته گل بود...

دوباره به آرشام نگاه کردم...منتظر توضيح بودم که گفت:

آرشام: کارتاي روش و بخون همش واسه تواِ...

لبخندي زدم احتمال ميدادم يکيش براي فاطي باشه چون ديشب نتونست بياد...

شنيدم که آرشام زير لب گفت: چه خنده ايم کرد...کثيف...

با من بود گفت کثيف؟

رفتم و اولين کارت و ورداشتم...

از نوشته روش هنگ کرده بودم...يعني چي؟ آرشام حق داشت ناراحت باشه....نوشته بودن:

« خانمي خانم شدنت مبارک... هرچند از قبل خانم خودم بودي »

دانلود برای جاوا

دانلود برای آندروید

دانلود برای pdf

دانلود برای آیفون و تبلت


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان گل عشق من و تو
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
آخرین نوشته ها
»»
Theme Design By : Parsism