X
تبلیغات
دنیای کتاب الکترونیکی،جاوا ،آندرویدوpdf دنیای کتاب الکترونیکی،جاوا ،آندرویدوpdf - دانلود رمان یک بار نگاهم کن (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

parsism

صفحه نخست    آرشیو مطالب    همه مطالب وبلاگ    ارتباط با مدیر وبلاگ    خروحی وبلاگ
دانلود رمان یک بار نگاهم کن (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

داستان درباره دختر پانزده ساله ای به نام ترنج هست که طی یک سری بازی گوشی های دخترانه به

دوست برادرش ارشیا که ده سال از اون بزرگتره علاقه مند میشه و سعی میکنه با شیطنت هاش توجه

ارشیا رو به خود جلب کنه ولی...

قسمتی از این رمان زیبا:

براي همين يه وسوسه افتاده بودم به جونم که يه جوري به ارشيا برسونم که دوستش دارم.

اگه حرفاي آني هم درست باشه و من براي ارشيا مهم باشم خوب بايد از اين ماجرا خوشحال بشه و

اونم بگه که منو دوست داره.

کافيه الان بهم قول بده که ازدواج نميکنه. منم که هنوز شونزده سال ندارم برام زوده تا اون بره درسشو

بخونه و برگرده منم کنکورم و دادم. اونوقت ميشه جدي درباره اين موضوع صحبت کرد.

از هيجان اين اتفاق ذوق کردم

خدايا يعني ميشه؟ ولي حالا چه جوري بش بگم. بهتر نيست با آني مشورت کنم؟ نه اون بارم که بش

گفتم گفت بستگي به طرف مقابلت داره.

يه جور استرس مسخره افتاد به جونم بايد خوب فکر ميکردم تا يک راه حل اساسي پيدا کنم.

شايد يه هفته بيشتر گذشته بود تمام راه حل هاي ممکن و بررسي کرده بودم ولي هيچ نتيجه اي عايدم

نشده بودم.

اول تصميم گرفتم به صورت ناشناس براش پيغام بفرستم ولي بعدش گفتم وقتي ندونه من کي هستم

براي يک آدم مجهول که نمي دونه کيه چه جوري صبر کنه و ازدواج نکنه.

بعد تصميم گرفتم بش تلفن کنم و باهاش صحبت کنم ولي بازم گفتم با اين سابقه خراب من حتما فکر

مي کنه دارم سر کارش مي ذارم.

دوباره تصميم گرفتم براش نامه بنويسم و همه چيز و بگم. چند بار هم رفتم و شروع کردم ولي نتونستم.

هيچ وقت انشام خوب نبود چيزايي که نوشته بودم بيشتر شبيه نفکرات يک بچه بود تا درخواست

عاشقانه.

بنابراين اين تصميم هم منتفي شد. در واقع ديگه راهي به ذهنم نمي رسيد.

ارشيا چند بار اومده بود و رفته بود ولي من مثل آدمايي که خل شدن هي رفتم و هي اومدم اينقدر که

ماکان مشکوک شد منم ديگه ترسيدم برم تو پذيرائي.

درست دو هفته از درگيري فکري من گذشته بود که يک زنگ خطر برام به صدا در اومد.

مهرناز خانم يه دختر براي ارشيا کانديد کرده بود و تصميم داشت به زور ارشيا رو ببره خواستگاري.

وقتي ماکان ماجرا رو گفت چيزي نمونده بودم جلوي مامان و بابا از حال برم. به يه بدبختي خودمو نگه

داشتم تا رسيدم تو اتاقم. نميدونم چرا فکر ميکردم ارشيا بخاطر علاقه به من نمي خواد تن به اين

خواستگاري بده.

براي خودم دليل مي اوردم که چرا با اينکه به من نگاه نمي کنه ولي اون شب فهميد که من ناراحتم يا

نذاشت سينا روبروي من بشينه.

همين دلايل براي من کافي بود. به خودم مي گفتم حتما مي خواد صبر کنه من بزرگتر بشم بعد اقدام

کنه.

براي همين ديدمديگه صبر کردن ونقشه کشيدن فايده نداره. نه تلفن نه نامه نه پيغامهاي پنهاني بايد يه

راه سريع تر پيدا مي کردم تنها راهي که برام باقي مونده و بود دلم نمي خواست مجبور به انجامش

بشم اين بود که مستقيم باهاش صحبت کنم.

اگه ارشيا از طرف منم مطمئن ميشد و مي فهميد که دوستش دارم حتما خانواده اشو قانع مي کرد.

مهرناز خانم هم که خيلي منو دوست داره حتما خوشحال ميشه.

تنها راه همينه بايد به ارشيا بگم.ولي کي و چه جوري؟ ماکان نبايد به هيچ وجه چيزي بفهمه.

راه رفتم و فکر کردم. نه توي شرکت مي تونستم ببينمش نه توي خونه خودمون. خونه اونام که نمي

تونستم برم. پس مي موند اينکه يه جايي بيرون از خونه و شرکت باهاش قرار بذارم.

بايد از يکي از کلاسام بزنم. يه جلسه غيبت به هيچ کجا بر نمي خوره.

خوب حالا چه جوري خبرش کنم. زنگ بزنم خونه شون. خوب نه خونواده اش نمي گن من باهاش چکار

دارم؟

نه بايد زنگ بزنم به خودش ولي من که شماره شو ندارم.

بايد از گوشي ماکان شماره شو کش برم.

با اينکه قبلا هزار تا شيطوني از اين بيشتر هم کرده بودم ولي نميدونم چرا حالا وحشت کرده بودم.

دانلود برای جاوا

دانلود برای آندروید

دانلود برای pdf

دانلود برای تبلت


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان یک بار نگاهم کن
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
آخرین نوشته ها
»»
Theme Design By : Parsism