parsism

صفحه نخست    آرشیو مطالب    همه مطالب وبلاگ    ارتباط با مدیر وبلاگ    خروحی وبلاگ
دانلود رمان توسکا(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

قسمتی از این رمان زیبا:

عزيزم اگه از اون لحظه حس کردي دوستم داري چرا ...

پريدم وسط حرفش و گفتم:

- چون مطمئن نبودم ... چون بهت اعتماد نداشتم ... چون حتي نسبت به احساسم مطمئن نبودم ...

من اون موقع که تو شمال کم محلي مي کردي بهم فهميدم چقدر محتاج توجهت هستم ...

- تو محتاج هيچي نيستي ... اين منم که محتاج توام عزيزم ... اون روزاي شمال خيلي سختي

کشيدم ... باورت نمي شه اون لحظه که توي رستوران گفتي نيمرو نمي خوري و دوست نداري چه جوري

جلوي خودمو گرفتم که بي تفاوت باشم ... وقتي شهريار بلند شد دوست داشتم تيکه تيکه اش کنم ...

خيلي سخت بود برام ... اما وقتي فکر مي کردم با اين راه مي تونم به دستت بيارم نيرو مي گرفتم ...

- واقعاهم تونستی... جذبه تو ديوونه کننده است...ترجيح مي دم به کسي نشونش ندي وگرنه ازفردا

بايد خواستگاراتو جواب کنم ...

به دنبال اين حرف غش غش خنديدم...سکوت کرده بود و داشت به خنده هاي من گوش مي کرد...يه

دفعه گفت:

- توسکا مي خوام ببينمت ...

منم دلم براش تنگ شده بود ... مي دونستم که الان وقت ناز کردن نيست ... پسرا وقتي با اوج نيازشون

ابراز دلتنگي مي کنن فقط دوست دارن متقابلا همينو از طرفشون بشنون ... پس سريع گفتم:

- کجايي؟ مي يام پيشت ...

- بيا خونه مون ...

- باشه گلم ... تا نيم ساعت ديگه اونجام ...

- مي بينمت گلم ...

سريع راه افتادم سمت خونه آرشاوير اينا ... نيم ساعت شد تقريبا چهل و پنج دقيقه چون مسير طولاني

بود ترافيک هم سنگين ... ماشينو جلوي در پارک کردم و پياده شدم ... زنگ رو که زدم در سريع باز

شد....همين که پا گذاشتم داخل ... جلوي روم يه فرش گسترده شده قرمز رنگ ديدم...فرش نبود...

بستري ازگلبرگ هاي گل سرخ بود...آب دهنمو قورت دادم...چشمامو يه باربازو بسته کردم...خواب

نبودم ... به نرمي پا گذاشتم روي گلبرگ ها ... تا جلوي در ساختمون کشيده شده بود ... خداي من!

آرشاوير توي چهل و پنج دقيقه چه بساطي راه انداخته بود برام ... حس مي کردم قلبم توي سينه ام

سنگيني مي کنه ... نرم نرم رفتم جلو تا رسيدم به در ... درو که باز کردم از جلوي در تا وسط سالن بازم

گل بود...وسط سالن روي پارکت هاي قهوه اي رنگ يه قلب با گلبرگ ها درست کرده بود ودورتادورش

هم شمع چيده بود ... آرشاوير آدم بود يا فرشته؟ بعضي وقتا از شاعرها هم عاشق تر مي شد و

رفتاراش عاشقانه تر ... درست وسط گلبرگها و شمع ها خودش دست به سينه با يه شاخه رز توي

دستش ايستاده بود .... نفس عميقي کشيدم ... حقيقتا لال شده بودم و هيچي نمي تونستم بگم ...

کيفم از دستم افتاد کنار در ... با قدم هاي ناموزون رفتم به طرفش ... صداي آهنگ ملايمي به گوش مي

رسيد...ياد حرفش افتادم که گفت من آهنگ ملايم دوست داشتم وگراتزيا آهنگ متال...نه منم آهنگ

ملايم دوست داشتم ... لبخند زدم ... رفتم به طرفش ... آغوشش به روم باز شد و گفت:

- سلام عزيزم ...

توي آغوشش گم شدم...اگه بد اخلاق بود...اگه شکاک بود...اگه بدبين بود..اگه بيماري داشت...

همه اين بدي ها توي آغوشش فراموشم مي شد ... فقط من مي موندم و اون و عشقش ... منو به

خودش فشرد ... طاقت نياوردم سرمو گرفتم بالا و مشغول بوسيدنش شدم ... تشنه تر از هميشه منو

مي بوسيد ...

متن رمان توسکا برای خواندن و مطالعه آنلاین

دانلود برای جاوا

دانلود برای آندروید

دانلود برای pdf

دانلود برای تبلت


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه, رمانهای هما پور اصفهانی

موضوع مطلب : رمان توسکا
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
آخرین نوشته ها
»»
Theme Design By : Parsism