parsism

صفحه نخست    آرشیو مطالب    همه مطالب وبلاگ    ارتباط با مدیر وبلاگ    خروحی وبلاگ
دانلود رمان دروغ شیرین(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)


قسمتی از این رمان زیبا:

وقتي بهشون رسيدم بدون اينکه سرمو بلند کنم زير لب سلامي گفتم و رفتم تو اتاق.... بعد از چند

دقيقه بيتا هم اومد تو. از قيافش معلوم بود که صحبتاش بر وفق مراد بوده...آروم در حالي که مي خنديد،

گفت:

-من عاشق مهرزادم... اين خدا چي آفريده.

-مينا ديگه اينقدرا هم تعريفي نيست.

زد روي شونه مو گفت:

برو بابا...بد سليقه. ميدوني از چيه مهرزاد خوشم مياد...اصلا نميشه شناختش.فکر کنم بيرون از کارش

هزارتا دوست دختر داره.

-بعيدم نيست.

-راستي ميدونستي اسمش چيه؟؟؟

ياد اون روز افتادم که جلوي مهري و کاوه خودش رو معرفي کرد. ولي به روي خودم نياوردم و گفتم:

-نه نميدونم.

-اسمش آرتامه. قشنگ نيست؟

شونه هامو با بي تفاوتي بالا انداختم و گفتم:

آره... قشنگه.با صداي دکتر وزيري همه مشغول آماده کردن اتاق شدن. منم سعي کردم تمرکز کنم

و کارمو شروع کردم.

توي پاساژ بوديم. با پري اومديم که خريد جشنشو بکنيم. البته بيشتر من خريد کردم تا پري. بيرون از

مغازه داشتيم لباسارو نگاه ميکردم که پري به يه لباس مشکي بلند خوشگل اشاره کردو گفت: اين

خوبه؟

-آره. واسه خودت؟

-نه پس واسه تو. ??? مدل لباس خريديا.

-خيله خب حالا. چرا اينقدر غر ميزني. بعد قرن ها اومدم خريد.

-برم پرو کنم؟

-برو ببينم چه تحفه اي ميشي...

رفتيم توي مغازه. پري وقتي پرو کرد لباس تو تنش زار ميزد. براي همين گفتم: پري تو تنت بد واي ميسته.

تا اينو گفتم مغازه دار سريع خودشو انداخت جلو و گفت: ميشه ببينم؟؟؟

پري که لباسش لختي بود يه کم معذب بود شد و گفت:

- نه. نميشه.

سرمو بردم توي اتاق پرو و گفتم:

- پري آخرين روزاي مجرديته ها...استفاده کن... بذار بياد ببينه.

-به جاي اين مسخره بازيا بيا سايزشو عوض کن.

-نميخوام اينو. مگه عزا گرفتم که سياه بپوشم؟؟؟

-پري با تو خريد کردن اعصاب ميخواد. تکليفت با خودت روشن نيست.

-خيلي دلتم بخواد.

پري لباسو پس داد و اومديم بيرون. براي نهار رفتيم توي رستوران

دانلود برای جاوا

دانلود برای آندروید

دانلود برای pdf

دانلود برای تبلت


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمان دروغ شیرین
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
آخرین نوشته ها
»»
Theme Design By : Parsism