X
تبلیغات
دنیای کتاب الکترونیکی،جاوا ،آندرویدوpdf دنیای کتاب الکترونیکی،جاوا ،آندرویدوpdf - رمانهای عاشقانه ایرانی

parsism

صفحه نخست    آرشیو مطالب    همه مطالب وبلاگ    ارتباط با مدیر وبلاگ    خروحی وبلاگ
دانلود رمان غزال(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

قسمتی از این رمان زیبا:

صبح با ذوق و شوق عجيبي که تمام وجودم را در بر گرفته بود به مدرسه رفتم و ظهر با عشق سپهر به

خانه برگشتم و منتظر تلفن اش شدم و به محض خوردن اولين زنگ، گوشي را برداشتم وبا عشق و

علاقه جواب حرفهايش را مي دادم. دقايقيبا هم حرف زديم و قرار شد عصر کمي زودتر از کلاس بيرون بيام

تا با سپهر به خانه برگردم. طبق برنامه عصر يک ربع زودتر از خانم اديب اجازه گرفتم و بيرون امدم کهديدم

کمي پايين تر منتظرم ايستاده. با عجله به طرف ماشين رفتم و سوار شدم، چونترسيدم ياشار دوباره بي

خبربه دنبالم بيايد

سپهر- سلام خانمي، خسته نباشيسلام، مرسي! فقط سپهر زود از اينجا برو، چون مي ترسم ياشار

يکدفعه سرزده بيايدچشم قربان، هر چي شما دستور بديد. در ضمن ممنون کادوت خيلي قشنگ بود.

هم مال تو هم مال ياشار. با هم رفتين خريدين؟

چون موقع اومدن به قصد ماندن نيامده بودم و براي همين مدتي طول مي کشه تا تمليف خونه و مدرکم

رو روشن کنم. ولي قول ميدم تا تابستون برگردم تا هميشه کنارت باشم و همسفر خاطره هات -

سپهر؟

- جانم

- خيلي دوست دارم

-من هم همين طور، آهوي گريز پايي که به سختي اسير کردم. راستي تا يادم نرفته اندازه هاتو بهم

بگو ...


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه, رمان غزال

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان تکیه گاهم باش 2(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

قسمتی از این رمان زیبا:

ـ خيلي خب ، تو خيلي نازي مي دونستي ؟

هانا مغرورانه نگاهش كرد و گفت : مي دونم .

پسر بلند خنديد و گفت : هر چي مي گي بيشتر ازت خوشم مياد ...

هانا اخم ظريفي تو صورتش نشاند و گفت :


ـ ديگه خيلي صحبت كردي ، تند تر برو .

دستش را روي چشمش گذاشت و گفت :

ـ چشم .جلوي دانشگاه نگه داشت . هانا در رو باز كرد خواست پياده شه كه آرش گفت :

ـ هانا ...

برگشت نگاهش كرد :

ـ چيه ؟

ـ شماره هم رو داشته باشيم ديگه ...

هانا هر دو ابرويش را بالا داد و گفت : نه .

ـ آخه چرا ؟

ـ گفتم نه .

ـ ساعت چند بيام دنبالت ؟

ـ نمي خوام بيايي دنبالم .

ـ من ازت خوشم اومده .

هانا به چشمان او زل زده و مغرورانه گفت :

ـ گفته بودم كه مشكل خودته ...

ـ خب ...وايستا نرو ...

هانا دوباره رويش را برگرداند بي حوصله گفت : من بايد برم .

ـ خب مشكل خودمه ولي دارم دنبال راه حلش مي گردم ، تو نمي خواي يه فرصت كوچولو بهم بدي ؟

ـ نه . !!!

ـ هانا چرا آخه ؟

ـ ببين برو چون من راضي نمي شم .

ـ من چند بار تو كوچه مون ديدمت ، خونه تون اونجاست ؟

ـ بهت نمي گم مگه من ايران نيستم ؟

ـ خب خونه ي دوستت ، چه مي دونم فاميلت ، آشنات ...

ـ متاسفم ، ديگه نمي تونم باهات حرف بزنم ، بايد برم .

آرش از ماشين پياده شد و با عجله دنبالش رفت و گفت :

ـ ببين من تا يكي دو ساعت ديگه بر مي گردم بايد كلاس دوستت تا اون موقع تموم شده باشه نه ؟

هانا جوابش رو نداد حتي نگاهش هم نكرد . آيش ايستاد و گفت :

ـ اگر هم شده كل در خونه هاي كوچه مون رو مي زنم تا دوباره پيدات كنم ...

هانا همون طور كه پشت به او مي رفت لبخند زد و وارد دانشگاه شد .



برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان تو بامنی (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)


قسمتی از این رمان زیبا:


فاطمه شيطونتر از قبل شده بود و سر به سرم مي ذاشت ...منم از روي حس داشتن يه خواهر كوچيكتر

هر وقت مي رفتم خونشون براش يه چيزي مي گرفتم ....

يه بار كه رفتم خونشون .....براش يه پالتو گرفتم ...زمستون بود ....انقدر ذوق كرد كه اگه دست خودش

بود مي پريد تو بغلمم....

حرفاش و كارش برام بچگانه بود.. جدي نمي گرفتم چي ميگه ..... اصلا شبيه زهرا نبود نه اخلاقش

نه چهره اش ...

يه روز صبح كه از خواب بيدار شدم.... محمود رفته بود سر كار.... منم انقدر خسته بودم كه تا اون موقعه

خوابيده بودم ...

رفتم پايين .. صداشون كردم ..فقط صداي فاطمه امد ...

فاطمه- بيا اينجا من تو اتاقمم

در اتاقشو باز كردم ....يه لحظه رنگم پريد ....موهاشو باز كرده.... اخه هيچ وقت جلوي من بدون روسري

نمي يومد ...پشت ميز نشسته بود مثلا درس مي خوند.... حسابي به خودش رسيده بود....

سرمو انداختم پايين ...داشتم درو مي بستم

فاطمه- چي شد؟.... كجا مي ري ؟

عماد- مي رم بيرون ..

فاطمه- مگه صبحونه نمي خوري ؟

عماد- نه

فاطمه- ولي من برات صبحونه اماده كردم ...

حالم بد شده بود ....

چيزي نگفتم رفتم تو هال نشستم...

لباسايي پوشيده بود كه براي اولين بار مي ديدم بپوشه ..يه تاپ قرمز چسبون با يه شلوار

جين ...موهاشم باز كرده بود...مثل اينكه داره جلوي برادرش راه مي ره كه انقدر راحت بود...

فاطمه- بيا اشپزخونه..

هنوز تو جام مثل ميخ وصل بودم ..

فاطمه- نمياي ...؟

با شرم رفتم پشت ميز نشستم .....

فاطمه- منم نخوردم تا تو بياي...

از تو داغ بودم ..انگار از سر روم بخار پا مي شد ...

حالا كه 18 سالش شده بود نسبت به قبل تغيير كرده بود ..اون دختر بچه كوچيك نبود كه سر به سرش

مي ذاشتم ...وقتي قهر مي كرد از شوخياي من محمود ...لپشو مي كشيدم ...

نه ديگه اون نبود ....

ازش بدم امده بود ....

هي پا مي شد ويه چيزي مي يورد ..چايي رو كه جلوم گذاشت چرخيد بره يه چيز ديگه بياره ...كه

موهاي بلندش به صورتم خورد ...

دلم يه جوري شد ...

مي دونستم چند دقيقه ديگه تو اون خونه بمونه....ممكنه هر اتفاقي بيفته ....از جام بلند شدم ...به

طرف در حياط رفتم

فاطمه- عماد

جوابشو ندادم... دنبالم مي دويد...

بهش نگاه نمي كردم .....اما هي صدام مي كرد ...به در كه رسيدم دستمو گرفت ...

فاطمه- توروخدا نرو

عماد- فاطمه تو روجون زهرا با من اينكارو نكن ...

فاطمه- عماد من دوست دارم ....از همون روز اولي كه امدي دوست داشتم ....اما تو فقط زهرا رو

ديدي....ببين منم مثل زهرا برات قشنگ كردم ....

چشمامو بسته بودم بهش نگاه نمي كردم ...چشماتو باز كن......ببين من چي از اون كم دارم...مگه

بهش نمي گفتي از موي بلند خوشت مياد...

من به عشق تو ....توي اين دو سال موهامو بلند كردم ...

عماد منو نگاه كن ...من دوست دارم .....


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان منشی مدیر (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

قسمتی از این رمان زیبا:

. سريع از جا برخاستم و به طرف اتاق مصاحبه رفتم و در همان حال که روسري ام را جلوتر مي کشيدم

چند ضربه به در زدم و وارد شدم.

برخلاف تصورم که فکر ميکردم با زني محجبه يا مردي ميانسال با محاسن بلندي روبرو ميشوم، با مردي

جوان و خوش لباس مواجه شدم. مرد همانطور که دستانش را پشت سرش به هم قفل کرده بود و

چشمانش را بسته بود گفت: بفرماييد تا شروع کنيم.

به طرف تنها صندلي اتاق که درست روبروي او بود رفتم و نشستم. حالا بوي خوش ادکلني که استفاده

کرده بودرا استشمام ميکردم. چهار شانه و قوي هيکل بود و از قرار معلوم مي بايست قد بلندي داشته

باشد.

تقريبا يک دقيقه به همين منوال سپري شد. مرد جوان نفس عميقي کشيد و به خودش تکاني داد. فورا

نگاهم را به زير انداختم.

پس از چند لحظه گفت: نام و نام خانوادگي ، سن و آخرين مدرک تحصيلي.

سرم را بلند کردم و اورا ديدم که دستها را زير چانه گذاشته بود و به انتظار شنيدن جواب سوالات ، من را

نگاه ميکرد.

با اعتماد به نفس جواب دادم، رمينا رسام بيست و يک ساله، ديپلم.

درحالي که سرش را تکان ميداد گفت: رمينا چه معني ميده؟

- توي فرهنگ لغت که نوشته طاهره و پاک، درست و غلطش رو نمي دونم.

لبخندکمرنگي روي لبانش نقش بست وگفت:

- مي دونيد وظيفه ي منشي چيه؟

- به امور دفتري سروسامون ميده.

- واضح تر توضيح بديد.

- خب به تلفن جواب ميده. قرار ملاقات ها رو مشخص ميکنه ....

توي حرفم آمد و گفت: شما با کامپيوتر اشنايي داريد؟

- در حد يه منشي بلدم با کامپيوتر کار کنم.

- هر دستوري کارفرماتون بده اجرا ميکنيد؟

- اگر در حيطه وظايفم باشه بله، در غير اين صورت نه

- منظورتون از در غير اين صورت نه، چيه؟

- يعني کارايي که به منشي مربوط نيست.

- مثال بزنيد

- با خودم گفتم عجب آدم سمج و بد پيله ايه و در حاليکه سعي داشتم خونسرديم را از دست ندهم

گفتم: مثلا منشي رو با ابدارچي اشتباه نگيره. انتظار نداشته باشه که چاي و بيسکويت صبح وکيکو

قهوه عصر رو منشي به خدمتشون ببره.

- با تلفن چيکار ميکني؟

از سوال مسخره اش کلافه شدم و گفتم:

- همين قدر ميدونم که وقتي زنگ زد بايد گوشي رو بردارم و اگر خواستم با کسي تماس بگيرم اول

شماره بگيرم.

در حاليکه سعي ميکرد نخندد گفت:

- نه منظورم اين نبود. بهتره سوالم رو يه طور ديگه مطرح کنم تا متوجه شيد. يعني پشت تلفن هم مثل

الان صحبت ميکنيد. خشن و کوتاه؟

- بستگي به سوالايي داره که ميپرسن. البته اگر قانون کار اين شرکت اين باشه که منشي اول بايد يه

جوک دست اول براي مخاطب تعريف کنه اون يه بحث جداگانه ست.

قيافه ي متعجبي به خودش گرفت و گفت: مگر شما جوک هم بلديد تعريف کنيد؟

- يه چندتايي بلدم.. البته شما مي بايست توي اگهي استخدامتون جز شرايط لازم اين شرط هم

ميگذاشتيد که متقاضي بايد روزانه بيست جک دست اول بلد باشه.

بي آنکه به روي خودش بياورد گفت:

- نکته خوبي را تذکر داديد. حتما توي اگهي بعدي اين شرط رو هم مي گنجانيم....


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان من بی او(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

قسمتی از این رمان زیبا:

-خوب شروع کن.

-چيو؟

-حرفيو که ميخواستي بهم بگي ديگه.

-خب چه جوري بگم آرزو ...آرزو من،من...

-ضربان قلبم تند و تندتر شد قلبم با شدت به سينه ميکوبيد و احساس ميکردم که هر لحظه ممکن است

از جايش کنده بشود. با صداي گارسن به خودم آمدم .

-بفرماييد.

-ممنون.

-شايان بگو ديگه منو کشتي..

شايان که داشت با بستنني اش بازي ميکرد سرشو بلند کرد و گفت:

-آرزو اون خرسيو که موقع تولدت بهت دادم اون چي ميگفت ؟

- با خنده گفتم خب ميگفت i love you.....

-خب اون جمله احساسم نسبت به تو بوده و هست و خواهد بود آرزو از وقتي که ديدمت از همون

موقعي که با شقايق به خونمون اومدي و شقايق تورو به ما معرفي کرد فکر کنم تو 10 سالت بود و من

12 سالم بود هميشه يه احساسي بهت داشتم يه حس عجيب از همون بچگي . يادته يه بار با هم

دوچرخه بازي کرديم و تو افتادي زمين و پات شکست من تا وقتي خوب شدي هرشب کارم گريه بود از

اينکه تقصير من بود و اين بلا سر تو اومد از اينکه ديگه تا چند روز نميديدمت آرزو حالا اون احساس با من

بزرگ شده و به يه احساس بزرگتر تبديل شده به عشق آرزو من عاشقتم من...

ديگه حرفهاي شايانو نميشنيدم واي يعني اونم احساس منو داشت يعني اونم مثل من عاشق شده بود

خداي من چقدر خوشحال بودم ميخواستم لب باز کنم و بهش بگم که منم عاشقتم از همون بچگي

هامون همون روزي که شقايق تورو بهم معرفي کرد

-آرزو نظرت راجع به من چيه؟

سرمو پايين گرفتم و چيزي نگفتم که شايان گفت:

آرزو اگه هيچ احساسي بهم نداري بگو،بگو به خدا ميرم ولي اگه ته دلت يه حسي بهت ميگه که دوسم

داري بهم بگو توروخدا آرزو بگو ...

سرمو بلند کردم گونه هايم خيس شده بود شايان با تعجب بهم نگاه کرد وگفت:

-آرزو داري گريه ميکني؟؟؟

به سختي گفتم :آخه،آخه من....

-تو چي آرزو بهم بگو؟


 


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان رکسانا(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:م. مودب پور

قسمتی از این رمان زیبا :

از زير پل گيشا انداختيم طرف امير آباد و همونجور که مي رفتيم کنار خيابون چند تا دختر واستاده بودن.

ماني يه نگاه بهشون کرد و گفت))

- کتاب دستشونه!

- خُب؟!

ماني - انگار اينام مي خوان برن دانشگاه!

- خُب؟!

ماني - يعني ما که داريم مي ريم،خب اينارو هم سوار کنيم برسونيم ! ثواب داره!

- ما دانشگاه نمي ريم! ميريم خوابگاه دانشگاه!

ماني - چه فرقي داره؟! ما مي رسونيمشون خوابگاه،شايد بخوان لباسي عوض کنن يا يه چيزي بخورن

يا يه کتاب دفتري وردارن و بعدش خودشون برن دانشگاه!

((يه چپ چپ بهش نگاه کردم و هيچي نگفتم که يه خرده بعد با عصبانيت گفت))

- بابا يه دقيقه نگه دار کار دارم!

- چيکار داري؟!

ماني - مگه کوري نمي بيني که همه ي اين دختر خانما که بغل خيابون واستادن کتاب دفتر

دست شونه!

خب نيگه دار اينارم برسونيم ديگه! چيه ماشين داره خالي ميره!

- کتاباي دانشگاهي اينطوري نيس ! بزرگتره!

ماني - بچه خر مي کني؟! کتاب کتاب ديگه! کتاب دانشگاه که وجبي بزرگ نمي شه!

- چرا! کتاب دانشگاه از کتاب دبيرستان بزرگتره.

ماني - اِ...؟! يعني سايز کُتُب دانشگاهي رو با وجب معلوم مي کنن؟! يعني سال اول يه وجب،سال دوم

يه وجب و دو انگشتو سال سوم دو وجب و يه انگشت کمه؟!

- اِه...! ميذاري بفهمم کجا دارم ميرم؟!


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان تکیه گاهم باش (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

قسمتی از این رمان زیبا:

ـ معني اون ايميل چيه ؟رژان تازه متوجه قضيه شد و همه چيز را فهميد . با خودش زمزمه كرد "پس

 بالاخره خوندش" ـ با تو ام چرا ساكتي ؟ اون حرفا چه معني داره ؟ رژان كه ديد ديگر نمي تواند سكوت

كند با بغض گفت : ـ يعني درك اون كلمات اينقدر برات سخته ؟!راستين دستانش را از هم باز كرد و

گفت : آره ...آره تو بگو تا بفهمم . ـ برو يه دور ديگه بخون حتماً اينبار مي فهمي . خواست بره كه او مچ

دستش را گرفت و نگه ش داشت . ـ كجا مي ري ؟بمون جواب منو بده . تو فكر كن من اونو پاك كردم .

 يه بار خودت بگو تا باور كنم كه اشتباه كردم . رژان پوزخند عصبي اي زد و گفت : اگر دوست نداري باور

 كني خب چرا اينقدر خودت رو عذاب مي دي ؟ راستين دست او را رها كرد و با ناباوري در حالي كه

صدايش به زحمت شنيده مي شد گفت : پس حقيقت داره ؟رژان كه اشك هايش جاري شده بود با

لحن تلخي گفت : آره . ... آره حقيقت داره ...اين كه من دوست دارم و تو تمام اين سال فقط داشتي

 به من ترحم مي كردي غافل از اينكه منو روز به روز بيشتر به خودت وابسته مي كردي .... تو برام يه

سراب بودي و هستي .... ديگه همه چيز تموم شد ... چه فرقي به حالت مي كنه ؟راستين حال بدي

 داشت . عرق سردي روي پوستش نشست . نمي توانست باور كند . چشمانش را بست و با خود

 زمزمه كرد "اين امكان نداره ... نه امكان نداره"ـ چرا اين حقيقت تلخي هست كه هر دومون بايد باورش

 كنيم . من باورش كردم اما تو ....و به هق هق افتاد . راستين چند قدم سويش رفت و با التماس گفت:

خواهش مي كنم رژان ... با من بازي نكن ...چه طور امكان داره ... هيچ مي فهمي داري چي مي گي

 ؟ ... خواهش مي كنم گريه نكن . به من جواب بده . رژان گريه اش را قطع كرد و گفت : ـ اينقدر برات

 عجيب و باور نكردنيه ؟راستين ناباورسرش را به طرفين تكان داد و گفت : من اصلاً هيچ وقت فكرشم

نمي كردم ... كه تو... تو منو ... نتوانست جمله اش را كامل كند بعد مكثي گفت : چه طور مي تونی؟

چرا راستين ؟ چرا فكر مي كني اين موضوع اينقدر غير منطقي هست ؟ اينكه من دوست دارم رو مي

 گم . تو حتي مي ترسي به زبون بياري ...راستين دستش را مشت كرد و گفت : هيچ مي فهمي من

چند سال از تو بزرگترم ؟ اگر بهش فكر نكردي الان فكر كن . و با لحن كوبنده اي گفت : دوازده سال ....

 مي فهمي ؟ـ آره تو راست مي گي ... من اين چيزها رو نمي فهمم ... من فقط اون احساس قوي اي

 كه تو تمام وجودم رشد كرده رو مي فهمم ...


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان وسوسه (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

قسمتی از این رمان زیبا:

يه دفعه چشمامو باز كردم- هان؟سرشو اورد جلو ..گونه اش به گونه ام خورد ...به نيمرخ

صورتم كه پايين بود نگاه كرددستشو گذاشت زير چونه ام و سرمو به طرف خودش چرخوندم ...

بهم خيره شد ...احساس سرماكردم ...به لرزش دستام نگاه كرد..بهش نگاه كردم دف رو اروم

از دستم گرفت و گذاشت كنار ...دستام بي حس شد امد پايين ...چشمامو بستم ...دستاشو

دورم حلقه كرد و منو بيشتر تو خودش فرو برد و محكم بغلم كرد .....احساس رها شدن داشتم ...

چونه اش كه رو شونه ام بود... و گونه اشم به صورتم چسبونده بود .... با دستش منو برگردوند

سمت خودش ...اروم چشمامو باز كردم حاتم نشسته بود و نيم تنه بالام به حالت خوابيده تو

بغلش بود ...بهم لبخند زد...و تمام اجزاي صورتمو نگاه كرد ...خجالت كشيدم و سرمو زود گذاشتم

رو سينه اش .... كه اونطوري نگام نكنه ...مي دونستم چي مي خواد...تو اين چند ماه...رو حرفش

مونده بودو بهم نزديك نشده بود ....ولي گاهي مي ديدم وقتي تو خونه است خيلي كلافه ميشه .

و خودشو با چيزي مشغول مي كنه ...گاهيم..يهو بدون دليل از خونه مي زد بيرون ....سرم رو

سينه اش بود ...منو بيشتر به خودش فشار داد ...احساس كردم ته دلم خالي شد ....

همونطور كه سرم تو بغلش بود ..منو از خودش جدا كرد..... ..چشم تو چشم شديم ...لباش به

وجدم مي اورد ...تو قلاب دستاش اسير بودم ......چون تازه از بيرون رسيده بوديم وقت نكرده

بودم لباسمو عوض كنم ...و هنوز رو سري سرم بود .دستشو اروم برد طرف گلوم و گره روسري

رو باز كرد و روسريمو از سرم كشيد موهامو با گيره بسته بودم ..دست كرد و گيره امو باز كرد ...

موهاي بلندم رها شدن..... دست كرد توي موهام ...و دستشو به حركت در اورد ...با اين كارش

غرق لذت شدم و نا خواسته چشمامو بستم.....دست كشيد به روي صورتم و موهامو زد كنار ...

رنگم قرمز شده بود .. طاقت نگاشو نداشتم ......چشمامو بستم ...كه داغي لباشو روي لبام

احساس كردم ..داغ و پر حرارات ....


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان مسیر عشق(جاوا،آندروید،تبلت و pdf)

نویسنده:فرشته ۲۷

قسمتی از این رمان زیبا :

عليرضا منو روي دستاش خم کرد وخواست منو ببوسه که ناخوداگاه اشک توي چشمام جمع شد

وچشمامو بستم...

چند ثانيه طول کشيد تا اينکه لباشو روي لبام حس کردم...با ولع لبامو مي بوسيد ونفسهاي داغش

داشت پوستمو مي سوزوند...قلبم انقدر تند مي زد که امکان مي دادم هر ان از سينه ام بزنه بيرون.

اي خدا عجب غلطي کردم...اين چه کاره بيخودي بود من کردم؟

يه قطره اشک از گوشه ي چشمم چکيد روي گونه ام اروم لاي چشمامو باز کردم که اونم لباشو از روي

لبام برداشت و...

واي خدااااااااا..اين که مانيه.

با ديدنش انگار دنيا رو دو دستي بهم هديه داده بودند..

يه قطره اشک ديگه چکيد روي گونه ام.

عاشقانه توي چشمام خيره شد و زمزمه کرد:بهت گفته بودم که من اگر عشقمو نشناسم که ديگه يه

عاشق واقعي نيستم..من تورو بين 100 هزار دختر شبيه به خودت هم مي تونم تشخيص بدم...اين کارم

با عقلم نيست...اين کاره دلمه..اون به من ميگه عشقم کدومه...چون تو فقط مالکشي...اونم مالک

وصاحبشو خوب مي شناسه...

ديگه اشک نمي ريختم به جاش لبخند خوشگلي تحويلش دادم که اون هم نه گذاشت ونه برداشت باز

لبامو بوسيد.اينبار من هم همراهيش مي کردم..

وقتي لباشو از روي لبام برداشت هر دوتامون برگشتيم وبه الناز وعليرضا نگاه کرديم ولي اونا اونجا نبودن..

با تعجب از در ارايشگاه بيرون اومديم که ديدم هر دوتاشون تو ماشين عليرضا نشستند ودارن با شيطنت

به ما نگاه مي کنند.ماني نگام کرد وخنديد من هم تو چشماش خيره شدم ولبخند زدم...


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه, رمان های عاشقانه, رمانهای جذاب و خواندنی

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
رمان آبی تر از عشق همراه با دانلود جاوا ،آندروید،تبلت و pdf
رمان آبی تر از عشق

نویستده :پروانه شیخلو

قسمتی از این رمان زیبا:

هميشه فکر ميکردم بين فاميل و آشنايان پورياي ما از همه سرتره ولي با اومدن آريا ....

انقدر درباره ي علت تغيير قيافه اش تو خونه حرف زدم که همه به من شک کردن ...مامان ميگفت:جاي

تعجب نداره اگه به آريا علاقه مند شده باشي از مهموني عموت به اينور تمام دخترها افتادن به تکاپو تا

نظر آريارو  یه جوري به خودشون جلب کنند.

منم دوست داشتم نظرشو جلب کنم ولي نه براي ازدواج بلکه يه جوري سر از رازش در بيارم...ولي اگه

بخوام با خودم روراست باشم ...زيبايي آريا يه حس غريبي رو ته دل به وجود آورده...نميدونم چيه...

دوست دارم فقط من به چشمش بيام ...همين..آره يه جوري دوست دارم بهش ثابت کنم که اگر اون

جذابترين پسره خب منم جذابترين دخترم..ولي وقتي يادم مي افته که اون منو هميشه با چه تيپ و سر

و ضعي ديده از خودم نا اميد ميشم...يعني ديشب حس کردم که من هيچ شانسي ندارم....و هنوزم تو

شوک حرفهاش موندم وانقدر ذهنم درگير حرفهاشه که کلا کنجکاويمو درباره ي چهر ه اش فراموش کردم

درست يک ماه موقعي که آريا را ديده بودم ميگذشت که عمو بهرام بازم مهموني گرفت اينبار مهموني به

خاطر هادي بود ..يعني جشن نامزدي هادي بود مدتي بود که پسر عموم به يکي از دخترهاي

دانشگاهشون دلبسته بود و حالا به طور رسمي نامزد ميشدند....


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان یک اس ام اس (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

قسمتی از این رمان زیبا:

سونيا حدود 9 صبح رفت خونشون.منم نشستم تا درس بخونم.ساعت 11:30 بود که يه sms جديد برام

اومد . وقتي نگاه کردم ديدم همون ديشبه ست. نوشته بود:" سلام اميد وارم که خوب خوابيده باشيد

واقعاً شرمندم فکر نميکردم خواب بوده باشيد ببخشيد.حالا يه سؤال؟ ميدونيد فرق چغندر با شما چيه؟"

ديگه ريخته بودم بهم.از يه طرف اين حس فضولي لعنتي داشت ديونم ميکرد.از طرف ديگه اين يارو

خودشو معرفي نمي کرد.از اون طرف اين حس که فکر ميکردم که يکي از بچه ها داره سربه سرم ميذاره

داشت کلافم ميکرد.تازه از من سؤالم ميکنه.گفتم نکنه از اين جکاي مسخرست.

_"سلام. نه نميدونم. فکر نميکنيد بهتر باشه اول خودتونو معرفي کنيد؟ اين مؤدبانه تره."

اون جواب داد:" چغندر رو ميبرن کارخونه ازش قندونبات ميسازن ولي توخودت قندو نباتي شکلاتي

شکلاتي... منم شکرم.بنظر شما مؤدبانه تر از اينم ميشه من هميشه شيرينم."

ديگه اعصاب برام نمونده بود.مطمئن شده بودم که يکي از بچهها داره اذيتم ميکنه.تلفن دستم گرفتم و

شروع کردم از هرکسي که فکر ميکردم پرسيدم اما هيچ کس اين شماره رو نمي شناخت.منم جوابشو

ندادم.اما اون دوباره sms داد و گفت:"فقط بدون جواب sms مثل سلام واجبه"

منو ميگي همچين به رگ غيرتم برخورد که نگو. تو جوابش فقط يه جمله نوشتم:"دارم از فضولي ميميرم

ميشه خودتو معرفي کني؟plz" اما اون عوض جواب يه sms داد که توش نوشته بود:"چقدر ماهي" و پايين

sms هم کلي عکس ماهي کشيده بود. منم يه متن ادبي براش فرستادم.گفتم حالا که تو مي خواي

بازي کني من پام


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه, داستان, رمان, رمان های زیبا

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان دالان بهشت(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

دالان بهشت

نویسنده :نازی صفوی

قسمتی از این رمان زیبا:

لحظه هايي در زندگي هست كه توي ذهن آدم حك مي شود . مثل يك عكس و تصوير هميشه توي ذهن

، دست نخورده و ثابت مي ماند و آدم به گذشته كه بر مي گردد ، درست به روشني روز اول جلوي

چشمش نقش مي بندد . خاطرات روزهاي اول من و محمد چنان روشن توي ذهن من حك شد كه سال

ها بعد هم تازگي روز اول را داشت . بعدها ياد آن روزها و لحظه ها كه مي افتادم گرماي دست هاي با

محبت ، زلالي نگاهش ، آهنگ مردانه و مهربان صدايش و عطر تنش چنان توي وجودم مي پيچد كه

احساس مي كردم رويم را كه برگردانم باز در كنارم است .

 


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان تو آرزوی منی(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)


قسمتی از این رمان زیبا:
 
تو آرزوي مني اي چراغ خلوت دل مرا به جان تو، در دل جز آرزوي تو نيست
 
امروز توي حياط مدرسه نشسته بوديم، با تعجب گفتم:
 
-شوخي مي کني الهام؟
الهام سرش رو پايين انداخت و گفت:
 
-جدي مي گم.
 
-يعني سعيد تو رو مي خواد؟
 
-نمي دونم.
 
-دليل نداره ازت بپرسه کسي توي زندگيت نيومده؟
 
-خوب شايد فوضوليش گل کرده بود.
 
-اون تو رو چند ساله مي شناسه، شايد هم بهت يه احساسي داره.
 
-چيزي به سعيد نگي ها شايد منظوري نداشت.
 
-باشه خيالت راحت باشه.


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان آرامش من(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)
 
 

قسمتی از این رمان ریبا:

نيما:ميخوام شماره خونه ي شيما خانم رو به من بدين ميخوام که براي امر خير مزاحمشون بشم

جا خوردم و يا تعجب گفتم :چي؟

نيما از عکس العمل من تعجب کرد خودم هم از رفتارم متعجب شدم من خوب ميدانستم که او شيما را

دوست دارد پس چطور انتظار اين کار را از او نداشتم!؟

نيما ادامه داد:گفتم که شمارشونو ميخوام تامادرم با مادرشون تماس بگيرن و باهاشون صحبت کنن!

من:ولي من نميتونم اين کارو بکنم يعني نميتونم شماره خونشونو به شما بدم بهتره از خودش بگيرين!

نيما:ولي شما هم خوب ميدونيد که اون اصلا به من توجه نميکنه. گفتم اگه از راه خانواده وارد بشم شايد

بفهمه که احساسم صادقانس.

من:شايد رفتار بدي از شما ديده که اينطور ازتون دوري ميکنه!

نيما با التماس گفت:نه به خدا من فقط عاشق شيما ام!

از رفتارش خنده ام گرفته بود اما اين حرفها بيشتر من را گيج ميکرد

گفتم:با اين حال من اجازه اين که شمارشو بهتون بدم ندارم!

نيما:پس ميشه حد اقل بهم بگيد که چرا اون اينقدر از من دوري ميکنه؟

من:باور کنيد جواب اين سوال واسه ي خود منم يه معما شده!


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه, دانلود رمانهای عاشقانه ایرانی

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان یه بار بهم بگو دوسم داری (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

بخشی از این رمان زیبا:


در حال نگاه كردن بودم كه صدايي نظر منو به خودش جلب كرد

اره عزيزم فعلا نمي تونم بيام خيلي گرفتارم

بابا خودت برو ديگه من وقتشو ندارم نه انقدر غر نزن خانومي...باشه رسيدم يه سري بهش مي زنم نه

مشكلي ندارم راحتم ...باشه باشه كاري نداري تا بعد

اره خودش بود تلفنش كه تموم شد تازه متوجه من شد به پشت نگاه نكردم يعني بودو نبودت كاملا برام

بي اهميته

خانوم كاشاني

جواب ندادم

خانوم كاشاني

بازم جواب ندادم ازش بي زار بودم نمي دونم چه رويي داشت كه بازم صدام مي كرد

وقتي جوابي ندادم بدون حرف ديگه اي به سمت ويلا برگشت

بهتره اصلا باهاش هم كلام نشم اينطوري اونم كاري به من نداره ولي نه نميشه بايد حالشو بگيرم

ابرومو جلوي بقيه برد پسره نفهم چلاق از خود راضي حالتو مي گيرم

بلند شدم رفتم طرف دريا ديگه برام مهم نبود بقيه ببين دلم مي خواست به اب بزنم از بچگي عاشق اين

كار بودم.

 


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان ورود عشق ممنوع (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

قسمتی از این رمان زیبا:

امير- سلام مژ مژي خودم

- مژگان چرا نمي فرسستي نكنه داري با كس ديگه اي چت مي كني ؟

مژگان - نه هاني جون(من به اسم هاني باهاش چت مي كنم ) به جون تو فقط دارم با تو چت مي كنم

- اه اميدوارم پس من منتظرم

مژگان - باشه عزيزم كمي صبر كن حجمش زياده الان مي فرستم

- باشه مژي جونم پس تا بفرستي يه بوس بيا

مژگان- بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

- اي جان فداي اون لبا

امير- مژي اين چه عكسيه كه براي ايديت گذاشتيش

مژگان - قشنگه

امير- اي همچي بگي نگي

مژگان -يعني خوشت نميومد امير

امير- اره راستش خيلي با نمكه

مژگان - واي ممنون امير تو هميشه از من تعريف مي كني

امير- از تو؟

مژگان - اره ديگه

امير- تو حالت خوبه مژي ؟

مژگان - منظورت چيه امير ؟


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان بوی خوش عشق (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

قسمتی از این رمان زیبا:

از بچّگي ما دو تا خيلي زياد به هم نزديک بوديم. همة حرفهامون رو به هم ميزديم و موضوعي نبوده که

احساس کنم نميتونم به بهرام بگم. شايد هم بخاطر اينه که اينجا واقعاً جز همديگه کسي رو نداشتيم!

يکشنبه بهرام و کتي برميگردن سر کار و زندگيشون. من ميمونم تنها. تو فرودگاه انقدر اشک ريختم که

بهرام کلافه شد.

- بهارجون تو رو خدا بس کن. مگه من کجام؟ يک ساعت پروازه!

همين طوري نگاهش کردم!

- اصلاً آخر هفتة ديگه بيا پيش من. بيا بريم همينجا بليط بگيريم.

بهرام طاقت ديدن اشک منو نداره. براي جمعه بليط گرفتيم.


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان مهربانی چشمانت(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)
موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان عاشقانه و پر طرفدار گندم(جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)
رمان گندم

اثری از:م.مودب پور

بخشی از این رمان زیبا:

يه دفعه نمي دونم چراخنديدم وتودلم يه حال عجيبي حس کردم شايدعشق همين بود!يعني عاشق

شده بودم؟! عاشق گندم چه اسم قشنگي!

کم کم برگشتم به خاطراتم!ياده موقع هايي افتادم که من وکاميارباگندم وآفرين ودلارام وکامليا بازي مي

کرديم يادمه موقع يارکشي هميشه گندم مي اومدبامن!يادمه هميشه وقتي گرگم به هوابازي مي

 کرديم

وگندم مثلا گرگ مي شد بااينکه مي تونست منو بزنه اينکارونميکردوبقيه روميزد!

تواين فکرابودم که صداي پدرم ومادرم روشنيدم که داشتن مي اومدن خونه وباعصبانيت باهمديگه حرف

مي زدن!


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه, رمان پر طرفدارگندم

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان قصه ی عشق تر گل (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)

بخشی از این رمان زیبا:

باز باهمون لبخنده حرص درارش داشت بهم نگاه مي کرد.تو دستاش دو تا کادو بود که با کاغذ کادوهاي

خوشگلي بسته بندي شده بود. دستاشو به سمت من دراز کرد.با تعجب نگاش کردم.وقتي نگامو

اونطوري ديد خنديد و با صداي آرومي گفت:اينا رو براي تو گرفتم.

-چي؟براي من؟

ديگه رسما داشت چشمام ازحدقه مي زد بيرون.اين چرا رفته براي من کادو گرفته؟!

-نمي خواي بگيريشون؟دستام خسته شد.

اخم غليظي کردم وگفتم:نخير نمي خوام بگيرم.اصلا شما به چه مناسبت براي من کادو خريدي؟

از صورت بهت زده اش و تعجبي که تو چشماش بود فهميدم اصلا انتظار چنين برخوردي رو از جانب من

نداشته.ولي خب اونم حق نداشت بي دليل به من کادو بده.اصلا چه معنا داره...؟

ابروهاشوبه طرز زيبايي انداخت بالا وگفت:ولي من که اين...

پريدم وسط حرفشو گفتم:اصلا هر چي. من از شما کادو نمي گيرم.حالا هم بريد کنار

مي خوام رد بشم.

اومدم از کنار رد شم که مچ دستمو گرفت.اي وااااي اين چرا هي دم به دقيقه مچه منو ميگره؟به خدا

دستم کنده شد ديگه.. ولش کن.

با حرص رومو کردم طرفش ...ولي همين که نگام تو نگاهه ارومش افتاد بي حرکت شدم.اين چرا اينجوري

نگاه مي کنه ؟ توي چشماش يه چيزي بود که باعث مي شد ناخداگاه بهشون خيره بشم.نمي دونم

چي بود... ولي يه برق خاصي داشتند که همه ي وجودم رو به اتيش

مي کشيد.

 


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان پریچهر از م.مودب پور (جاوا ،آندروید،تبلت و pdf)
،

 

 

به دفتر خودم رفتم اما چهره گيراي فرگل از پيش چشمام محو نمي شد. نمي دونم چرا هي دلم مي

خواست برم با اين دختر حرف بزنم! يادم افتاد که طرز کار با تلفن مرکزي رو به او ياد ندادم از خدا خواسته

بلند شدم و به دفتر او رفتم.

من- فرگل خانم يادم رفت بهتون طرز کار با اين تلفن رو ياد بدم. ببخشيد من روي آشنايي قبلي شمارو

به اسم کوچيکتان صدا کردم البته جلوي ديگران حتما با نام خانوادگي شمارو صدا مي کنم. اشکالي که

نداره؟ اينطوري کار بهتر پيش مي ره. شما هم هرطوري که راحت هستيد من رو صدا کنيد.

خنديد و گفت- پس من هم همين کارو مي کنم.

طرز کار تلفن رو به او ياد دادم و به اتاق خودم برگشتم. خواستم مشغول کار بشم ولي نمي شد. عجب

بدبختي بود. اصلا حواسم جمع نمي شد!

به خودم نهيب زدم که خجالت بکش! چرا اينطوري شدي؟ ولي بازهم چهره مينياتوري و ظريف فرگل منو

ول نمي کرد.

هر بار که نگاهش مي کردم چيز زيباتري در چهره اش مي ديدم. خلاصه هر طوري بود تا ساعت 1 خودم

رو مشغول کردم. وقت ناهار بود . همه حدود ساعت 1 دست از کار مي کشيدند. بيورن رفتم و به فرگل

گفتم: فرگل خانم وقت ناهاره. سلف سرويس کارخونه شماره اش اونجا نوشته. زنگ بزنيد براتون غذا

بيارن دفتر.

فرگل- خيلي ممنون خودم غذا اوردم.

به دفترم برگشتم. من چون تا ساعت 2 بيشتر در کارخونه کار نمي کردم صبر مي کردم تا ناهار رو تو

خونه بخورم. بعداز چند دقيقه فرگل در زد و وارد شد و پرسيد: شما ناهار نمي خوريد؟


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه, رمان پریچهر از م مودب پور

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان عشق برنامه ریزی شده (جاوا ،آندروید و pdf)

بخشی از این رمان زیبا:

 داشتم فكر ميكردم كه مثل بازجوها سؤال ميپرسيد

احساس كردم كمى جا خورد از حرفم ولى زود به خودش مسلط شد و گفت : دوست ندارى ازت سؤال

بپرسم؟ واسه آشنايى بيشتر لازم هست كه در مورد همديگر بيشتر بدونيم شما هم هر چى خواستى

بپرس.

و با لبخندى نگام كرد

_: نه اصلا ناراحت نشدم راحت باشيد با سياوش رابطه خاصى به غير از كل كل كردن و دعوا و فحش

كارى ندارم هميشه همينطور هستيم با هم تازگيا ازم خواستگارى كرده ولى ردش كرم بابام هم چيزى

در اين مورد بمن نگفت بيشتر بخاطر پول بابا هست كه منو ميخواد و گرنه دوست دختر زياد داره كه

واسش ميميرن تا حالا با چند تاشون ديدمش .

: كه اينطور

تا رسيدن به خونه ديگه حرف مهمى بينمون زده نشد

موقعى كه رسيديم منوجلو در پياده كرد و گفت: تنهايى نميترسى؟...


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان خواهش دل (جاوا ،آندروید و pdf)

بخشی از این رمان زیبا:


وارد کوچه که شدم باز هم همراهم امد کلافه شده بودم تند ترهم که مي رفتم باز قدم هايش را با من

تنظيم مي کرد دم درمان که رسيدم بدون اين که نگاهش کنم کليد انداختم و در را باز کردم اما وقتي مي

خواستم در را ببندم پايش را لاي در گذاشت وگفت:شماره م وبه دستش اشاره کرد

_وردار پاتو

شماره ش را داخل راهرو انداخت و پايش را برداشت

در را محکم بستم

بلند گفت:تا زنگ نزني نميرم!

_اينقدر تو کوچه بمون که بپوسي

با حرص پله ها را بالا رفتم تا رسيدم گفتم:پوياااااااان؟!..کجايي؟ !

پويان از آشپزخانه بيرون امدو گفت:چيه؟!...چرا داد ميزني؟!

_پويان يه پسره ي... افتاده دنبالم الانم تو کوچه س!

پويان:از کجا؟!

_از چيت!

همين طورکه سمت اتاقش ميرفت گفت:عجب الافيه!...الان ميرم حسابشو ميرسم تو حواست به غذا

باشه

_مواظب باشيااا غولي ِ واسه خودش!

پويان:اون بايد مواظب خودش باشه

با مقايسه ي اندام رامين و پويان از گفته م پشيمان شدم وگفتم:پويان اصلا نمي خواد ولش کن نرو!

از اتاقش که بيرون امد شلوارش را عوض کرده بود...در جوابم گفت:نميشه که!


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان چگونه بازگردم (جاوا ،آندروید و pdf)


قسمتی از این رمان زیبا:

تا جايي که چشم کار مي کرد هيچ کس تو ساحل نبود و اينطوري ما خيلي راحت تر مي تونستيم کنار

هم باشيم .

وسايل رو يه گوشه گذاشتيم و مشغول جمع کردن چوب شديم تا آتش درست کنيم .

چندتا سيب زميني رو که آورده بودم به سيخ زدم و توي آتش گذاشتم ، مسلما خيلي مي چسبيد .

زمان غروب با پدرام جلوي دريا ايستاديم طوري که امواج دريا پاهامون رو نوازش مي کردن .

پدرام دستش رو دور کمر من انداخت و من رو به خودش نزديک تر کرد ، من هم سرم رو به سينه مردونه

اش تکيه دادم و نظاره گر غروب خورشيد شدم .

انقدر ايستاديم تا ديگه هوا تاريک شده بود و چراغ هاي اطراف ويلا و آتشي که روشن کرده بوديم اطراف

رو تا حدي قابل ديدن مي کرد .

با هم رفتيم و نزديک آتش نشستيم .

- پدرام ميشه خواهش کنم يه آهنگ قشنگ و خاطره انگيز برام بزني ؟

- بـــله ، الکي که گيتارمو نياوردم . مي خواستم براي خانوم خوشگل خودم بنوازم !

- خوب استاد بنواز ببينم !

با شروع آهنگ يه لبخند عميق رو صورتم جا خوش کرد چون از آهنگ هايي بود که خيلي دوستش

داشتم ، خودم هم شروع کردم آهسته با پدرام همراهي کردم .

 آسمان چشم او آيينه ي کيست

آنکه چون آيينه با من روبرو بود

درد و نفرين

درد و نفرين بر سفر باد ...

 


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان نگین (جاواو آندرویدوpdf)

 

قسمتی ازین رمان زیبا:

آرش دستمو گرفت و به چشمام خیره شد و با دست دیگش موهامو نوازش کرد.

دستشو دوره کمرم حلقه کرد و منو چسبوند به خودش.

تماس بدن عضلانیشو با خودم حس میکردم که یه دفعه لباشو گذاشت رو گردنم.

از تماس لباش با گردنم تمام تنم مور مور شد و احساس کردم که دارم داغ میشم.

چشم هامو بستم و...

 


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان عشق بی درو پیکر(جاوا و آندروید)
موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان من+تو(جاوا و آندروید)
،
 

 قسمتی از این رمان زیبا:

باران با شدت مي باريد مردم شهر هريک به سمتي مي دويدند کيميا زير سايبان مغازه اي ايستاده بودو

باران را تماشا مي کرد .صداي زنگ گوشي اش او را از احساسات بيرون اورد

-الو سلام

-سلام .کجايي تو

-تو خيابون زير سايبون

-يه خبر مهم مي خوام بهت بدم

-چي؟
-

حدس بزن

-ياشار اذيت نکن

-قراره خانواده هامون بيان

کيميا همان جا از خوشحالي جيغ بلندي کشيد وخدا را شکر کرد .ياشار ادرس خيابان را گرفت و به دنبال

کيميا امد

-سلام .زود باش سوار شو که داري مي لرزي

-سلام

-الان چه حسي داري

-بهترين حس .نمي تونم وصفش کنم

-حق داري منم خيلي خوشحالم

-دلم براشون تنگ شده .چرا ماشينو نگه داشتي ؟

-برم نهار بخرم

-چي مي خوري؟

-هر چي خودت خوردي

-الان ميام

 


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان محبت عشق( جاوا ، آندرویدوpdf)

 

 

قسمتی از این رمان زیبا:

محبت:مي تونم با خود آقاي آريايي صحبت کنم

مليکا:من نامزادشم شما بفرمايين

دلش لرزيد حرف ان دختر در گوشش تکرار مي شد من نامزادشم من نامزادشم ولي من که زنشم نامرد

دل به يک آدم نامرد بستم دلمو شکوندي سروش ناراحت کنار دوستانش برگشت

محبت:سرووش نمي ياد حالا کسي نيست منو ببره

آناهيتا آبي را که مي خورد با شنيدن اسم پسر از دهان محبت ان را بر صورت مهناز که با دهاني باز و با

تعجب بر روي او خالي کرد

مهناز:اااااه چيکار مي کني ديونهه

آناهيتا:نامرد اين سروش کيه اي ناقلا تو هم اره

محبت غم زده نگاهي به آنها کرد من نامزادشم شروع به گريه کردن کرد مهنازو اناهيتا نگاهي به يکديگر

کردن و هرسان به طرف او رفتن مهناز بغلش کرد

محبت:سروش شوهرمه پست فطرت نامزاد داره به من نگفته بود خيلي نامرده

مهناز:تو که شوهر نداشتي

محبت:بابا برتينا همين آقاي آريايي مي شناسين که اخمو خشک اون شوهرمه

و کل داستان را براي انها تعريف کرد آناهيتا نگاهي به او کرد و پکي زد زير خنده مهناز نيز به خنده افتاد

محبت:رو يخ بخندين

هر سه بخنده افتادن هيچ کدام از آنها حرف او را باور نداشتن محبت بلند شد و به طرف حياط راه افتاد به

جز شماره کيوان ديگر شماره اي از کسي نداشت

کيوان:بله بفرمايين کيوان منم که هميشه در دسترسم

محبت خنده اي کرد



برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان آن 5دقیقه(جاواوآندروید)
 

 

قسمتی از این رمان زیبا:

نگاه احسان بمن يه طوري شده بود . انگار منتظر حرفي يا حرکتي از طرف من بود . منهم که مثل

هميشه ساکت و سربزير مي رفتم و مي اومدم تا يه روز ناگهان يادم اومد کارتو لاي دفترچه حل تمرينات

گذاشته بودم و بدون اينکه برش دارم بهش داده بودم . از خجالت دلم ميخواست آب بشم و به زمين

فروبرم . ولي ديگه کاري نمي شد کرد.

از اون به بعد انگار زندگيم توي يه دور تند رفت . به هرجا مي رفتم ياد او بود روي تمام صفحات کتابهام

تصوير او نقش شده بود . وقتهايي مي شد که ساعتها به رويا فرو مي رفتم . روياهايي با موضوعات

مختلف و در مکانهاي مختلف . يه بار مي ديدم که توي خونه اي هستم و دارم پيرهن مردونه اي اتو مي

کنم که از در تو مي آد و منو تو بغلش مي گيره و مي گه دستت درد نکنه عزيزم و من توي چشماي

خوشگلش نگاه مي کنم و مي گم فداي تو بشم قابلي نداره . يا توي بيمارستان دارم بچه مونو بدنيا مي

آرم که بالاي سرم مي آد و ميگه که ممنونم عزيزم من احساس مي کنم خوشبخت ترين مرددنيام و من

اشک تو چشام جمع مي شه و ميگم اونقدر دوستت دارم که حاضرم جونمو فدات کنم و اونقدر درعالم

خيال اين جمله ها رو با احساس مي گفتم که در واقعيت اشک از چشمام سرازير مي شد .البته نه در

خيال بلکه در واقعيت هم مطمئن بودم اگه اون هم به من احساسي داشته باشه تمام سعيمو مي کنم

تا خوشحال و خوشبخت بشه ولي اگه ...

 


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
دانلود رمان گندم معروفترین اثر م.مودب پور
 

قسمتی از این رمان:

اون شب من و کامیار رفتیم خونه آقا بزرگ خوابیدیم .گندم هنوز خواب بود اقا بزرگه یه

پتو کشیده بود روش و یه متکام زیر سرش .من و کامیار که رسیدیم اقا بزرگه هنوز بیدار بود و داشت فکر

میکرد ماهام رفتیم طبقه بالا و خوابیدیم.

از جام بلند شدم و گفتم گندم هنوز خوابه ؟

کامیار هول نکن اما گندم گذاشته رفته!

رفته؟!کجا؟؟

دانلود+ادامه مطلب


برچسب‌ها: رمانهای عاشقانه

موضوع مطلب : رمانهای عاشقانه ایرانی
نوشته شده در توسط bookmarket | لينک ثابت |
آخرین نوشته ها
»»
Theme Design By : Parsism